تبليغاتX
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
 
 
   
 
 

پدر، عبور سنگین کاروان عمر چه رد پایی عمیق و گنگ بر پیشانی روشنش باقی گذاشت.

مادر، ضربات کوبنده  روزگار پر از دردش  چه نامرد پشتش خماند.

برادر ، دام های فریبنده زندگی چه نا جوانمردانه گلهای آرزوهایش پژمرد.

و خواهر ، چه غمگنانه روزمرگی  ، چشمان درخشانش تاریک و کم سو نمود.

اف بر تو روزگار که نساختی با ما و نخواستی  حتی لختی ساختن بیازمایی چه رسد که بخشندگی ببخشی.

اف بر تو … !

لیک بدان و منتظر بمان : نوبت ما نیز می رسد روزی….!!!

 

از تو  بگذشتم  و  بگذاشتمت  با  دگران

رفتم از سوی تو لیکن عقبت سر نگران  

 

 

                                  

  ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما كردي

  تو بمان  و  دگران وای  به  حال دگران

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 
 
   
 
 


یک راه خاکـــی تا جهـنم مانده و بس

آواز مرگم را اجل خوش خوانده و بس


 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 
 
   
 
  تقديم به آن كه عشقم زير پايش له شد...

درضمن این شعر به هیچ عنوان سیاسی نیست.خواهشا ...



سهراب بيا كه آب را گِل كردند
صحبت ز تفكرات باطل كردند

دل در عطش سراب شد تا آخر
اين رسم وفا نبود با دل كردند

آنها كه كوير تشنه شد منزلشان
علت ز چه بود عزم ساحل كردند

بس شيطنت از ضميرشان مي باريد
گفتند فرشته اند و منزل كردند

كس كشته نشد در آن ديار واهي
ما را ز چه منتسب به قاتل كردند

نقصان ز تمام چهره شان پيدا شد
ماندم ز چه ادعاي كامل كردند

(( افتاده )) دگر دست بكش از دينت
ديدي كه ره راست چه مايل كردند


 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 
 
   
 
 


سلام خدا برصاحب رگ هاي بريده   که این روزها

غریب تر از همیشه است ...



يا حسين طوفان اقيانوس دين

موج عشقت آورد هر دم  يقين


يا حسين اي آرزوي اهل دل

ناخدايي نيست كشتي شد به گِل


نزد تو ما قطره اي هم نيستيم

كُل تويي ما ذره اي هم نيستيم


صوت نامت پر نموده آسمان

نيست مانند تو ديگر در جهان


اهل بيت تو همه دُر ّ و گهر

جمله دستاويز هر جن و بشر


چون علي تنها ميان دشمنان

كي فروشي دين و ايمان را به نان


صبر از مادر چه نيك آموختي

پهلوي بشكسته ديدي سوختي


شمع بزم عشق تو در كربلا

زينبِ سوزان ميان خيمه ها


بدرِِ ِ  ماه نينوا عباس و آب

مشك خالي گشته او هم بي جواب


عطر ياس از جسم صد چاكت به پاست 

واي بر من فاطمه در كربلاست ؟


تا حسين داريم ترس از مرگ نيست

وحشت از پايان باغ و برگ نيست


اي حسين اي شافع روز جزا

كن نظر بر ما به حق كربلا


گرچه دائم از خدا بگريختيم

ليك اشكي در عزايت ريختيم


خلق گويندم چرا  (( افتاده )) اي

خيز اگر دل بر حسينت داده اي


يا حسين به فريادم برس...!


 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 
 
   
 
 

او نمی داند که من تنهای تنهایم هنوز

در میان عاشقان رسوای رسوایم هنوز


نامه هایش یک به یک می خوانم و دیوانه وار

غرق در اندیشه افسانه و رویایم هنوز


نیست اندر پیش چشمم جز رخ زیبای او

گرچه خونین شد دو دیده لیک بینایم هنوز


پیر گشتم از جفا وز بی وفایی های او

من به ظاهر شاد هستم یا که برنایم هنوز


گفت زین پس نامه هایم موج سویت آورد

 روی ساحل منتظر بر موج دریایم هنوز


دوستان گویند عقلی نیست دیگر در سرت

من ولی هر دم به عشق خویش دانایم هنوز


روز آخر گفت  تو (( افتاده )) ای از چشم من

از سر خوش باوری من باز شیدایم هنوز



 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 
 
   
 
 


گويند فلاني آنفولانزا دارد اكنون

هر خوش زباني آنفولانزا دارد اكنون


حال و هواي عشق تاريك است و دلگير

گويا كه عشق هم آنفولانزا دارد اكنون


آمد خبر رنجيده شد يارم ز دستم

گوييد كه يارت آنفولانزا دارد اكنون


گر تو نمي بيني محبت دل مسوزان

چون دوستي هم آنفولانزا دارد اكنون


خشكيده شد شعرم ز سرچشمه دريغا

شايد كه شعرم آنفولانزا دارد اكنون


هم دوست و دشمن هم رفيقان نا رفيقان

جن و بشر هم آنفولانزا دارد اكنون


(( افتاده )) ام در يك خيال تلخ و واهي

پيداست روحم آنفولانزا دارد اكنون



نكنه يه روزي تيتر يك روزنامه هاي كثيييير الانتشار نطنز اين باشه:


مسعود حاجي زاده در اثر ابتلا به آنفولانزاي خوكي درگذشت ... !


 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 
 
   
 
 

گفتم گفتي


گفتي كنون برو گفتم به روي چشم

گفتي دگر ميا گفتم به روي چشم


گفتم دليل چيست بر من نما بيان

گفتي تو هم خموش گفتم به روي چشم


گفتم كه قولهات آن حرفهاي نيك

گفتي مگو دگر گفتم به روي چشم


گفتم كه دورِيَت تلخ است بهر من

گفتي قبول كن گفتم به روي چشم


گفتم كه بعد من تنها شوي رفيق

گفتي مخور تو غم گفتم به روي چشم


گفتم چه سازمش اين غصه را بگو

گفتي ببر ز ياد گفتم به روي چشم


گفتي ز هجر تو من مي شوم عليل

گفتي بمير پس گفتم به روي چشم


گفتم نگر مرا ( افتاده ) ام كجا

گفتي زمن تو دور گفتم به روي چشم


خدا كند كه روزي ... !

 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 
 
   
 
 


ای برادر خواهر بر شما از من مهجور سلام.

بعد یک عمر که هر دویتان هیچ نبوده خبری

نامه دادید که ارثیه زمن می خواهید

کل جریان اینست جان من گوش کنید :


وقت دفن بابا

 از همه پول و همه ثروت او

دو سه متر پارچه پاک و سپید

دور او پیچیدند

کفنش نامیدند

 و دگر هیچ نبرد

قصه مادر هم

آن وصیتنامه

که زمانی گم شد

هفته پیش درون گنجه

لابه لای رختها

عاقبت پیدا شد 

اگر اینجا بودید 

نامه را می خواندید

 و همه می دیدید

که چه راحت مادر

همه دار و ندار خود را

وقف اطفال یتیم و بی کس

وقف مسجد کرده

یادتان هست چه دعوایی شد

سر دارایی شان

که پس از مرگ پدر

چه کسی صاحبشان خواهد شد

سهم هر کس به چه میزان باشد

خواهر از من تو سوالی کردی

سهم ارث تو چه شد

آخر ای بی انصاف

چند متر پارچه پوسیده

با دو سه کاسه و بشقاب ترک خورده  که دیگر

جای پرسیدن هیچ حرفی نیست


راستی آن روزها

که غم مرگ پدر

کمر مادرمان را بشکست 

تو کجا بودی پس

سر ارث بابا

قهر کردی و برای عمری 

رفتی و خون به دل مادرکردی بسیار

نه فقط مادرمان رفت که رفت

که پدر قبل از او 

بار خود بر سر دوشش بگرفت

همه مان را تک و تنها بگذاشت

عاقبت رفت که رفت

راستی از همه ارثیه شان

کل قرض هاشان مانده 

و طلبهای در و همسایه

و من و کل بدهکاریشان !


از محلّه قدیم هیچ نپرسیدید 

من می گویم :

خبری نیست فقط 

دختر همسایه

یادتان هست همان افسانه

که نمی خواست زن اصغر نانوا بشود

عاقبت از سر اجبار پدر

خودکشی کرد دریغ

اصغر نانوا هم

غم دوریش تحمل نتوانست کند

راه خود سوی بیابان بگرفت

خبرش نیست دگر

و دگر اینکه

همسایه ی دست راستی

مش حبیب

خانه شان در آتش سوخت

مش حبیب با اهلش

همه سوختند چه روز تلخی

خبر خوب بگویم اینکه

زن کدخدا که نازا  شده بود

شفا یافت و پسردار شده

و دگر اینکه زن دایی حسن

قاتل شوهر خود را بخشید !


داشت یک جمله ز یادم می رفت

آخرین حرف پدر

در وصیتنامه

آخر کار نوشته مادر 

گفته اند فرزندان

بعد ما گرد هم آیید و به رو آرید

دست هم گیرید در سختیها

پس بیا جان برادر

بعد بابا تو بزرگ ما باش

و تو ای خواهر از گل بهتر

عطر مادر ز وجودت باز بر می خیزد 

باز گردید که تا دق نکنم

غم مرگ بابا

غم سوگ مادر

چاره ای هیچ ندارند ولی

غم دوری شما را که توانم ببرم از دل خویش

یادتن پس نرود

من هنوز منتظرم ...!

من هنوز منتظرم...!










 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 
 
   
 
 



دو صد پروانه گرد شمع جان تو بسی  آواره می گردند ... !



 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 
 
   
 
 


حال من از عشق به هم می خورد

آب  ز  رویــم  هــــمه  دم مـی برد


باغ  پـر  از  بلــبل و گل را نگر

عشق چو آید همه را می برد 



 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود حاجی زاده
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین