تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست


گويند فلاني آنفولانزا دارد اكنون

هر خوش زباني آنفولانزا دارد اكنون


حال و هواي عشق تاريك است و دلگير

گويا كه عشق هم آنفولانزا دارد اكنون


آمد خبر رنجيده شد يارم ز دستم

گوييد كه يارت آنفولانزا دارد اكنون


گر تو نمي بيني محبت دل مسوزان

چون دوستي هم آنفولانزا دارد اكنون


خشكيده شد شعرم ز سرچشمه دريغا

شايد كه شعرم آنفولانزا دارد اكنون


هم دوست و دشمن هم رفيقان نا رفيقان

جن و بشر هم آنفولانزا دارد اكنون


(( افتاده )) ام در يك خيال تلخ و واهي

پيداست روحم آنفولانزا دارد اكنون 


نكنه يه روزي تيتر يك روزنامه هاي كثيييير الانتشار نطنز اين باشه:


مسعود حاجي زاده در اثر ابتلا به آنفولانزاي خوكي درگذشت ... !


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 13 آبان1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده


گفتم گفتي


گفتي كنون برو گفتم به روي چشم

گفتي دگر ميا گفتم به روي چشم


گفتم دليل چيست بر من نما بيان

گفتي تو هم خموش گفتم به روي چشم


گفتم كه قولهات آن حرفهاي نيك

گفتي مگو دگر گفتم به روي چشم


گفتم كه دورِيَت تلخ است بهر من

گفتي قبول كن گفتم به روي چشم


گفتم كه بعد من تنها شوي رفيق

گفتي مخور تو غم گفتم به روي چشم


گفتم چه سازمش اين غصه را بگو

گفتي ببر ز ياد گفتم به روي چشم


گفتي ز هجر تو من مي شوم عليل

گفتي بمير پس گفتم به روي چشم


گفتم نگر مرا ( افتاده ) ام كجا

گفتي زمن تو دور گفتم به روي چشم


خدا كند كه روزي ... !


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 3 آبان1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده


ای برادر خواهر بر شما از من مهجور سلام.

بعد یک عمر که هر دویتان هیچ نبوده خبری

نامه دادید که ارثیه زمن می خواهید

کل جریان اینست جان من گوش کنید :


وقت دفن بابا

 از همه پول و همه ثروت او

دو سه متر پارچه پاک و سپید

دور او پیچیدند

کفنش نامیدند

 و دگر هیچ نبرد

قصه مادر هم

آن وصیتنامه

که زمانی گم شد

هفته پیش درون گنجه

لابه لای رختها

عاقبت پیدا شد 

اگر اینجا بودید 

نامه را می خواندید

 و همه می دیدید

که چه راحت مادر

همه دار و ندار خود را

وقف اطفال یتیم و بی کس

وقف مسجد کرده

یادتان هست چه دعوایی شد

سر دارایی شان

که پس از مرگ پدر

چه کسی صاحبشان خواهد شد

سهم هر کس به چه میزان باشد

خواهر از من تو سوالی کردی

سهم ارث تو چه شد

آخر ای بی انصاف

چند متر پارچه پوسیده

با دو سه کاسه و بشقاب ترک خورده  که دیگر

جای پرسیدن هیچ حرفی نیست


راستی آن روزها

که غم مرگ پدر

کمر مادرمان را بشکست 

تو کجا بودی پس

سر ارث بابا

قهر کردی و برای عمری 

رفتی و خون به دل مادرکردی بسیار

نه فقط مادرمان رفت که رفت

که پدر قبل از او 

بار خود بر سر دوشش بگرفت

همه مان را تک و تنها بگذاشت

عاقبت رفت که رفت

راستی از همه ارثیه شان

کل قرض هاشان مانده 

و طلبهای در و همسایه

و من و کل بدهکاریشان !


از محلّه قدیم هیچ نپرسیدید 

من می گویم :

خبری نیست فقط 

دختر همسایه

یادتان هست همان افسانه

که نمی خواست زن اصغر نانوا بشود

عاقبت از سر اجبار پدر

خودکشی کرد دریغ

اصغر نانوا هم

غم دوریش تحمل نتوانست کند

راه خود سوی بیابان بگرفت

خبرش نیست دگر

و دگر اینکه

همسایه ی دست راستی

مش حبیب

خانه شان در آتش سوخت

مش حبیب با اهلش

همه سوختند چه روز تلخی

خبر خوب بگویم اینکه

زن کدخدا که نازا  شده بود

شفا یافت و پسردار شده

و دگر اینکه زن دایی حسن

قاتل شوهر خود را بخشید !


داشت یک جمله ز یادم می رفت

آخرین حرف پدر

در وصیتنامه

آخر کار نوشته مادر 

گفته اند فرزندان

بعد ما گرد هم آیید و به رو آرید

دست هم گیرید در سختیها

پس بیا جان برادر

بعد بابا تو بزرگ ما باش

و تو ای خواهر از گل بهتر

عطر مادر ز وجودت باز بر می خیزد 

باز گردید که تا دق نکنم

غم مرگ بابا

غم سوگ مادر

چاره ای هیچ ندارند ولی

غم دوری شما را که توانم ببرم از دل خویش

یادتن پس نرود

من هنوز منتظرم ...!

من هنوز منتظرم...!











ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 19 مهر1388 :: 14 :: توسط : مسعود حاجی زاده



دو صد پروانه گرد شمع جان تو بسی  آواره می گردند ... !




ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 12 مهر1388 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده


حال من از عشق به هم می خورد

آب  ز  رویــم  هــــمه  دم مـی برد


باغ  پـر  از  بلــبل و گل را نگر

عشق چو آید همه را می برد 




ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 31 شهریور1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده


گرگ مرگ


خواب دیدم دربیابان نیمه شب

 من هراسان مانده بودم در عجب


دور و بر تاریک و یکسر سوت و کور

زندگی یک جور دیگر در عبور


در خیال خام خود دل بود غرق

نی صدایی نی نوا از غرب و شرق 


ناگهان شب نور بر من هدیه داد

شد دلم یک مرتبه خندان و شاد


چون که نزدیکم شد آمد سوی من

ایستاد قلبم ز ترس خشکید تن


من چه خام اندیشه کردم وای وای

این زمان خواهم بگریم های های 


آمد ایستاد روبرو یک گرگ و گفت

(( یافتم قوت فراوان مفت مفت ))


(( ای خدا چون شکر تو اینک کنم))

((کی توانم در مرامت شک کنم))


تا که خواست او حمله ور سویم شود

تا ابد او ساکن کویم شود


گفتمش لختی درنگ ای نا رفیق 

حرفها دارم تو بشنو بس دقیق


ابتدابشکاف تو این سینه ام

پاره کن این سینه بی کینه ام


دست کن قلبم برون آر از قفس

تا رها گردد دو صد غم بانفس


زانکه عمری بود حبس و دم نزد

حرفی از تنهایی روحم نزد


بعد هم این چشمهایم کور کن

دیده هایم از سر من دور کن


چون ندیدند آنچه باید دیدشان

زشت ها رادیده اند درعمرشان


گوش من بنما جدا از جای خود 

از خداحافظ شنید و غم نخورد


دستم از جا بر کن دورش فکن

کار ها را می توان کرد و نکرد


پای من بر سنگ کوب و خرد کن

استخوان هایم یکایک ترد کن


جای هایی رفته او بس ناروا

ثبت گشته رد پایش هر کجا


همچنان می گفتم او هم می شنید

تا که سر رفت کاسه صبرش شدید


گرگ رفت و گفت لعنت بر تو مرد

این نباشد زندگی لبریز درد 


این هیاهوها همه شد بی جواب

تا که با وحشت پریدم من زخواب


شاد گشتم زان که این کابوس بود

دور کردم اضطرابم زود زود


غرق در شادی شدم من آن زمان

یادم آمد صحبت گرگ ناگهان


گفت دور (( افتاده )) ای از زندگی

هست بختت تار نامش بردگی


(( کاش روزی گرگی آید و ... ))










ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 26 شهریور1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

برای ثانیه های آخرم...

 

ما  روزها  را   هم  تاریک  تاریکیم

در  زندگی چون  مو باریک باریکیم

 

از عمر  تلخ  ما  تا لحظه  رفتن

چیزی نماند دیگر نزدیک نزدیکیم

 

یک روز فرا می رسد که با صدای بلند می گویم :

خداحافظ دنیا.....!

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 23 شهریور1388 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

این تک بیت را تقدیم روزه داران عزیزی می کنم که سه شب

 احیا مرا دعا می کنند  (به خدا غرق گناهم ) :

 

 

این چند شب که ماه و زمین در بر همند

پیش خدا بگو که دلم تنگ بخشش است

 

التماس دعا

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 18 شهریور1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

 

سلام .

  این شعرم تقدیم به روح ناپاک برخی ها...:


((  مجرم  ))


دیدید عکس من را چسبیده روی دیوار

دست از دلم بدارید دیگر بس است آزار


خود گفته اید من را خواهید کشت آخر

مُردم رها کنیدم ای دشمنان خونخوار


با چشمهای وحشی بودید پی خطایم

گویید چیست جرمم جز اشک و آه بسیار


من رام بودم و سر در لاک خویش کردم 

آیا رواست اینک با من به خشم رفتار


سرخوش مرا چو دیدید جادو چه ها نمودید

کین گونه شد وجودم زرد و نحیف و بیمار


آمد خبر که بعد از افتادنم به بستر

خوشحال و شاد گفتید در کوی شهر و بازار


این عاقبت ز کارش این آخر گناهش 

مرگ است توبه گرگ  ای مردمان خبردار


باید که چاره ای کرد تا درس تازه گیرد

شب تا سحر به زندان فردا رود سر دار


در محکمه چه بگذشت قاضی چه ها بیان کرد

حکمم چه زود عیان شد زندان سپس سر دار


ماندم چرا نبودم من در میانه حاضر

فردا جوابتان چیست در پیشگاه دادار


بر دفن و ختم و هفتم دانم قدم گذارید

تا مطمئن نمایید ذات  پلیدکردار


بس ناروا سخنها سویم روانه می شد

وقتی که زنده بودم از منجنیق گفتار



آه ای خدا به حق پروانه ها تو بنگر

با من چه ها نمودند این مردم ستم کار


بال و پرم بریدند سوی قفس روانه

هر روز سهم من شد با تازیانه صد بار


از نیش حرفهاشان روحم چه زخمها دید

جسمم روانه می ساخت از دیده اشک خونبار


راحت شدم ز جور این ذات بی حیاتان

اشکی دگر نریزند این دیده های غم بار


((افتاده)) طالعم  بس نحس و سیاه و تاریک

این بود قسمت من  رفتم خدانگهدار




ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 12 شهریور1388 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده


       (( کبریت لطفا ))


خواهم که آتش بر کُنم کبریت لطفا

چشم و دلم آتش زنم کبریت لطفا


مُردم ز غم جان و تنم خشکید آخر

خشکیده خاکستر کنم کبریت لطفا


تنهایی ام را هیچ کس هرگز نفهمید

باید که کاری رخ دهد کبریت لطفا


آزادگان از سوختن گشتند آزاد

خواهم شوم آزاد پس کبریت لطفا


تا کی نفاق و کینه دیدن پس نگفتن

باید زبان را سوختن کبریت لطفا


شعر و غزل ها گفتم از شوق وصالش

دیوان شعرم حاضر است کبریت لطفا


انبار باروت است این روح غریبم

اندک جرقه لازم است کبریت لطفا


هیزم بیار معرکه کارش نکو بود

اینک رسید نوبت به من کبریت لطفا


غرق گناهم پاک باید شد رفیقان

آتش کند پاکم فقط کبریت لطفا


تا کی نگاه ملتمس سازم روانه 

تا کی بگویم جمله کبریت لطفا 


گه شعله روش می کند ویرانه ای را

گاهی رها سازد ز غم کبریت لطفا


(( افتاده )) ام در قعر چاهی در جهنم

آمد ندا آتش زنید کبریت لطفا



ارسال شده در تاریخ : شنبه 24 مرداد1388 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
پيوندها