تبليغاتX
داستانهای خاکستری ،شعرهای کبود

داستانهای خاکستری ،شعرهای کبود

برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار .......... فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

آسمان دلم از ابرهای تیره پر گشته حالاحالاها نخواهم نوشت...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:1 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |


تمام حرفم  اینست که ... !

عذر تقصیر ...!

بدلیل اینکه آسمان دلم از ابرهای دروغ و نیرنگ تیره گشته است به هیچ وجه انگیزه نوشتن نیست که نیست...

سرچشمه شعرهای هرازگاهی من هم که گویا خشکید که خشکید...


+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:59 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |



پر شد جهان زگل در ماه فرودین

اردیبهشت شاه بهارست در زمین


خرداد  داد  می زند ای دل بهار رفت

گرمای تیر آمد و از دل قرار رفت


مرداد گرم تر شود این روزگار داغ

شهریور آید و نبخواند دگر کلاغ


با مهرچو پاییز آغاز می شود

پروانه ها را سفر آغاز می شود


آبان شود سراسر صحرا سرخ روی

دیگر ز شادی و ز سرور تو نشان مجوی


آذر صدای پای زمستان رسد به گوش

سرما و سوز و باد نماید به دی خروش


بهمن سپید پوش شود دامن زمین

اسفندهست موسم وداع آتشین


گوید سلام باز به دلها بهار خوش 

بر خیز  چون شده به جهان روزگار خوش


این روز و شب که نرم و خرامان همی روند

فرصت شمار سخت که آسان همی روند


(( افتاده ))  ای کنون به تمنای دیده ای

ای بی خبر مگر ز تمنا چه دیده ای


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:29 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |


نا گه ز عشق ما او دل برید و رفت               

این شور وصل را هرگز ندید و رفت 


مرغ نوای او شاداب بود و مست

حرفی شنیده بود آخر پرید و رفت


آهوی چشمهاش شاداب بود و مست

خوش بود پس چرا از من رمید و رفت


ماندم سبب چه بود بر خرمن وصال

با شعله وداع آتش کشیدو رفت


زخمی که سالهاست بنشسته بر دلم

مرهم نزد نشد درمان پدید و رفت


پیمان شکست بارها به عهد خود ولی

دیگر نبست هیچ عهد جدید و رفت


از آن دم نخست تا لحظه وداع

بهر من غمین درد آفرید و رفت


گویند بعد من در آن دیار دور

ناز رقیب را پنهان خرید و رفت


(( افتاده )) را ببین تنها شده کنون

این قصه راعجیب از من شنید و رفت



 و....

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:41 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |


سلام گلهای نازنین خداوندگار، امید که سال خوبی را آغاز کرده باشید .

 قطعه زیر را به این روزهای خوشتان تقدیم می کنم ....

خواهشی دارم :  اگر خیلی جذاب نبود به نمک خودتان عفو کنید...:


گاو و الاغ و اردک

غاز و کلاغ و لک لک

کبریت و گاز و فندک

لاله و یاس و میخک

قطاب و نقل و پشمک

کاج و چنار و نخلک

خرد و کلان و اندک

درشت و ریز و کوچک

بوسه و دست وچشمک

ناز و  ادا  و شکلک 

شاه و وزیر و دلقک

سند  قباله  مدرک

تجریش و شوش  و پونک

شمیرانات تا ونک

تافتون لواش و سنگک

جوان و پیر و کودک

قارچ و شپش با کپک

دیفرانسیل با کمک

دستکش کلاه و عینک

تسمه کمر بی سگک

شکر زعفران نمک

شلغم هویج با زردک

چیپس و بیسکویت پفک

تریلی ها با یدک

ساعد و ران و کشکک

از شست پا تا قوزک

پروانه و شاپرک

دریاچه و سنجاقک

زندان و آب خنک

حیله و مکر و کلک

از زاهدان تا ز هک

خسته شدم کم کمک 

ندا دهد قاصدک :

عید شما مبارک ...عید شما مبارک !



+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 19:31 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |



این شعر را به روح پاک کسانی تقدیم می کنم که فقط و فقط به خدا

می اندیشند :

در ضمن پیشاپیش سال نو همه مبارک :


صبح تازه دمید خوش باشد

زندگی آفرید خوش باشد


می رسد مژده بهاری سبز

گل به به بلبل رسید خوش باشد


عاشقان جام می  به کف گیرید

مستی آمد پدید خوش باشد


دست آتش به زلف آب روان

شد محبت شدید خوش باشد


مرغ غم چون بدید جایش نیست

عاقبت هم پرید خوش باشد


سبزه و گل زخاک می روید

این زمان بر تو عید خوش باشد


اینک (( افتاده )) است در هرجا

اثر از این نوید خوش باشد

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 17:29 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |


مگر با دشمنان هستی که گشتی تیره و تار

بیا لطفی نما اینک تو دست از این دلم دار 


سرم را روی دیواری کنم حائل که هیهات

ندیم من در این دنیا رفیق و مونس و یار


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:15 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |


کشتی عشقم با دستهای کینه تو سوراخ شده و هر آن بیشتر در آب فرو می روم.

کسی در ساحل نیست ؟؟؟؟


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:48 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |



حقته هر چی کم محلیت کنم 

این جور می خوام حرفامو حالیت کنم

دستت رو شد دروغاتو شناختم

ولی به پاش جوونیامو باختم

گفتی شدیم لیلی و مجنون هم

پس چی شده که ما بریدیم از هم

برو دیگه چشام نبینه روتو

وگرنه می برم من آبروتو

لیاقتت همونان که باهاتن 

همونا که همرنگ پستیاتن

تو کجا و مهر و محبت کجا

تو کجا و حرف صداقت کجا

بد عاشقی رو اشتباه گرفتی

اونو با بازی جابجا گرفتی 

باید بری عاشقی یادبگیری

نه که بیای ازم تقاص بگیری

آخه تو که اهل وفا نبودی

مثل تموم عاشقا نبودی

باید بدونی شوخی نیست صداقت

نه آخه این رنگی که نیست رفاقت

بهت می گم آهای یواش آرومتر

می کشمت اگه نباشی بهتر

دست از سرم بردار نمی خوام تورو

از زندگیم جدا شو دور شو برو

خداحافظ سزاوار آدمهاست

راست می گن همیشه از ماست که بر ماست

   ######################

دارم می رم.....................!



+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:50 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |


خانه اي آهنين دارم كه به آن خو كرده ام شديد...

فقط موضوعي مكدرم مي كند : كسي در را باز گذاشته است...

شايد بيرون روم و راه بازگشت گم كنم...

يادم نرود :

آدمها نام اين كلبه ام را (( قفس )) نهاده اند !

چرا ؟؟؟


+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 18:54 توسط مسعود حاجی زاده به یاد...! |