تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

روزی که قطار زمان در تونل عمرم متوقف گردد

وقتی که بره معصوم زندگی ام بی رحمانه طعمه گرگ مرگ شود

هنگامی که چادر تیره موت بر رخ روشن حیاتم کشیده شود:

 

آن ؛ لحظه ایست که روح بی قرارم چمدان پر از گناه و سیاهی روزگارم را برداشته است ،

کالبد سرد و خسته ام را بوسه داده است

و

 بر شنهای نرم ساحل انتظار ایستاده است.

ایستاده  است تا کشتی  سبک باری که ناخدایش  کسی نیست جز اجل؛

 از راه برسد و او را سوار کند.و برود به ناشناخته ترین فضا. و برود و برود و... .

و آن دم ، من دیگر  نیستم...!

 

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 21 مرداد1386 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

Man dosent live by bread alone  !!! 


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 18 مرداد1386 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 17 مرداد1386 :: 6 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
پيوندها