روزی که قطار زمان در تونل عمرم متوقف گردد
وقتی که بره معصوم زندگی ام بی رحمانه طعمه گرگ مرگ شود
هنگامی که چادر تیره موت بر رخ روشن حیاتم کشیده شود:
آن ؛ لحظه ایست که روح بی قرارم چمدان پر از گناه و سیاهی روزگارم را برداشته است ،
کالبد سرد و خسته ام را بوسه داده است
و
بر شنهای نرم ساحل انتظار ایستاده است.
ایستاده است تا کشتی سبک باری که ناخدایش کسی نیست جز اجل؛
از راه برسد و او را سوار کند.و برود به ناشناخته ترین فضا. و برود و برود و... .
و آن دم ، من دیگر نیستم...!