تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

سلام . دوستانی که اهل مطالعه و نوشتن و کتاب و ادبیات هستند حتما به این سایت سر بزنید:

http://www.persian-language.org


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 31 مرداد1386 :: 21 :: توسط : مسعود حاجی زاده

من آهنگ غریب روزگارم

غمی در انتهای سینه دارم

تمام هستی ام یک قلب پاک است

که آن را زیر پایت می گذارم

البته این شعر از خودم نیست ولی تقدیم به دوستان عزیز....


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 31 مرداد1386 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

آدمک آخر دنیاست بخند

 

       آدمک مرگ همین جاست بخند

 

              دست خطی که تو را عاشق کرد

 

                      شوخی کاغذی ماست بخند

 

                                  آدمک خر نشوی گریه کنی

                              

                                              کل دنیا که سراب است بخند!!


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 30 مرداد1386 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

چشمه ای  با آبی  پاکتر و زلالتر از اشک چشم  که دستان محکم سنگهای سرازیر شده از کوه بالاسر با گرمی خاصی نگاهش داشته بودند تا قطره ای از آن هرز نرود.

بیدهایی سربه فلک کشیده اما سر به زیر دور تا دور چشمه زیبا تمام وقت به اسرار درون دل چشمه می نگریستند .درختانی که به جهت اثبات هواداریشان نسبت به چشمه هر از چندگاهی برگی ار سر شاخه هاشان برمی داشتنداز شوق دل نشانی چشمه را رویش می نگاشتند و حواله اش می دادند بر بستر آب- رفیق شفیقشان - آرام گیرد.

چشمه نیز در مقام جبران این یادبود ، تحفه ها را با شور و شوقی غیر قابل تصور نوازش می کرد ، در آغوش پاکش می فشرد و به گنجینه خاطراتش می افزود.

 ماهی هایی ریز و زیرک و زرنگ که با جنب و  جوشی وصف ناشدنی همه حجم چشمه را طی می کردند و شفافیت آب زلال چشمه را حرکتی تازه می بخشیدند.

سنگریزه هایی  رنگارنگ ، درشت و ریز ، صاف و نا صاف کیپ در کیپ هم کف چشمه را آنچنان پوشانده بودند که هیچ امید عبوری از میانشان نبود.

پرنده هایی غریبه و ناشناس با چهره هایی کریه و نا خوشایند ظاهرشدند کنار چشمه فرود آمدند نشستند و با چشمهایشان گشتی اطراف چشمه زدند . ناگهان یکی دیگران را متوجه ماهیان درون چشمه نمود . بلافاصله و به پلک زدنی درون آب فرو رفتند و یکایک ریزماهیان را به منقار گرفته و بیرون زدند. آنچنان چشمه را از موجود زنده تهی کردند که گویی از ابتدای تولدش هیچ حرکتی در او نبوده است.

پس از تجدید قوایشان بالها را گشودند پر کشیدند و دور تر و دروتر شدند.ناپدید شدند آنچنان که پیش از این نبودند. چه شد ؟

چشمه ، سنگهای اطراف و کفپوش و بیدها مات و مبهوت در غم از دست دادن یارانشان سوگوار بودندکه بادی شدید وزیدن گرفت تنه بیدها را در تمام جهات می لرزاند.بیدها گفتند : ما بیدی نیستیم از این بادها بلرزیم.

اما نه این باد نبود طوفان بود.به سرعت برق و باد ریشه ها از زمین بر آمدند .یکسو شاخه های درهم شکسته ، سوی دیگر برگهایی لبخند به لب و اشک در چشم گسترده شده در همه جا. لختی بعد بیدی نماند.آنها هم رفتند؟

چشمه و سنگها و سنگریزه ها گریه سردادند. به نحوی که اشکهاشان سر ریز شد . سنگهای حامی چشمه هر چه بیشتر تلاش کردند افاقه نکرد.آب از دور و برشان  می جوشید و خروشان می رفت.دوام سنگها دمی طول نکشید از هم گسستند و هر کدام به  سویی هم جهت با آب برده شدند. به کجا؟

چشمه که دیگر چیزی از ماهیت خود نمی دید از سنگریزه های کف اجازه خواست معبری بگشایند . چنین کردند . گریان و نالان ، تنها و غریب از لابلای دوستان همدمش گذشت به زمین فرو رفت و گم شد.

لحظه ای بعد آفتاب رد پای چشمه را نیز خشکاند.   


ارسال شده در تاریخ : جمعه 26 مرداد1386 :: 9 :: توسط : مسعود حاجی زاده

توی خودم بودم که یه دستی روی شونم زد گفت سلام.

گفتم سلام ببخشید شما؟؟؟

گفت منو نمی شناسی ؟

گفتم نه.

گفت ولی من کاملا میشناسمت.با من بیا بعدش  یواش یواش آشنا می شی.

گفتم نه تا نگی کی هستی تکون نمی خورم.

گفت اگه بگم هم دیگه نمی تونی تکون بخوری .

گفتم من خیلی مغرورم و نترس بگو. من بجزاز خدا از هیچکس نمی ترسم.

گفت اتفاقا من از طرف خدا اومدم.

گفتم کی هستی بگو که اصلا حوصله تو واین دنیایی ها رو ندارم.

گفت نمی دونستی بدون اومدم راحتت کنم از دست اینها.من .....من ...... من .... .

ببین خودت خواستی بگم ولی اگه بی خبر می رفتی بهتر بود...

حالا فقط ازت می خوام هول نکنی ...من  من اجل تو هستم ...اومدم ببرمت ...

بیا با هم بریم ... بهتره...و من ....!

 


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 25 مرداد1386 :: 21 :: توسط : مسعود حاجی زاده

گناه دیدن رویت اگر به گردن ماست

گناه آنکه دلم برده ای به گردن کیست

 


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 25 مرداد1386 :: 21 :: توسط : مسعود حاجی زاده

(( مشکل گشا ))

خیلی خسته و کوفته شده بودم.کسل و تشنه و گرسنه.آخه از خروس خون صبح تا دمدمای ظهر یک کله راه رفتم. مثل کسی که راه قرض داشته باشه.رفتم و رفتم و رفتم... مگه تموم می شد. چقدر دلم گرفته بود و احساس غمگینی گنده ای به بزرگی کوه کرکس نطنز روی سینه ام جا کرده بود.دلم از خیلیا گرفته بود.ای خدا یکی پیدا می شد پیشش درد دل می کردم و کمی سبک می شدم. دیگه نمی تونم دوام بیارم باید  کمی استراحت کنم. آهان اینم پارک.بهترین جا برای تجدیدقوا .رفتم تووو...

یه چای نبات دبش گرفتم و روی یه نیمکت بغل دست یه پیرمرد محترمی با اخذ اجازه ازش نشستم و تموم خستگی چند ساعتمو روی نیمکت رها کردم که اونم احتمالا هدیه منو آکبند تحویل زمین داد.گذر  گاری زمان از دشت پیشونی پیرمرد چه ردی به جا گذاشته بود.که لابلای تک تک چروکهای صورتش میشه هزاران آدم  حسابی و نا حسابی رو پیدا کرد.می شه خیلی چیزای دیگه و خیلی کسای دیگه رو دید.

چای رو داغ داغ سرکشیدم که یهوبه فکر دست نخورده ام زد که : آهان خودشه.این پیرمرد می تونه سنگ صبورم باشه.لا اقل برای امروز...

سلام.پدرجون خیلی دلگیرم می شه به حرفای دلم گوش کنین.

خلاصه بدون این که پیرمرد رضایتش رو اعلام کنه من بی مقدمه شروع کردم.گفتم و گفتم و بازم گفتم.

بنده خدا یک آن ازم چشم بر نمی داشت.همه کلماتم رو بدون کم و کاستی و با وسواس خاصی توی ذهنش کنار هم می چید.خدا پدرتو بیامرزه که تو لا اقل آدمو درک می کنی.

آره من می گفتم و اونم می شنید.اون می شنید و من می گفتم. بعضی جاها به حال و روز خودم مخندیدم و گاهی اوقاتم به بلاهایی که سرم آورده اند از ته دل می گریستم.

تموم شد ....آخیش چه احساس خوشی دارم.خدا بچه هاتو برات نگه داره پدر بزرگ.انگاری خدا تورو سر راه من قرار داده....

در آخر ازش پرسیدم ((حالا این شما و این دوران تلخ من. ازتون می خوام  کمکم کنین  تا از این باتلاق خودمو نجات بدم.اگه شما جای من بودین چه می کردین؟؟؟؟ ))

کمی مات و مبهوت نیگام کرد و با این پرسش من دستشو برد توی کیفش و گفت:

چندتا نکته هست که بهت یادآوری می کنم پسرم:

اول اینکه اینقدر آدامس نجو. برای معده و دندونات خوب نیست.مگه دختری ؟این چیزا مال دختراست.

دوم اینکه به هوای پارک حساسیت داری چون نیم ساعت پیش چشمات آبریزش داشتند.

سوم اینکه زندگی خیلی ارزش نداره که تورو تا حد جنون کشیده چون با خودت حرف می زدی و می خندیدی.

دستشو از کیف درآوردو گفت :راستی پسرم تو این دور و بر کسی رو می شناسی که بتونه سمعک تعمیر کنه .آخه ببین این سمعک من از دیروز خراب شده و هیچی نمی شنوم.آره کسی رو می شناسی؟ خدا پیرت کنه پسرم....!!!

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 مرداد1386 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها