تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

سلام.در ابتدا عذر تقصیرم را پذیرا باشید اگر حس می کنید بی حرمتی می شود در نوشته زیرین.ممنون و معذرت .ولی قصد هیچ اساعه ادب به هیچ شخص و گروهی نیست :
 
امروز یه کم راجع  به خر بگم.خوش به حالش هر جا باشه، هر جا بره ، هر کاری بکنه بهش گیر نمی دن می گن :خره دیگه.

هر چی بارش باشه ، هرجا بگن بره ،هر کاری بگن بکنه ...

بازم عین خیالش نیست پیش خودش می گه: من که خرم و ...

البته انواع خر وجود داره:

خود خر ، گور خر ، خر وار ، خر مگس ، خرگوش ، خریدار،خربزه، خرمن ، خرخاکی ، خر ک ، خرزهره،

خر خر (خریدار خر ) ،  خوار خر(خری که ذلیل باشه) ، خر خور (خورنده خر) ، خر پدر (جانوری که پدرش

 خر باشه) ،مادر خر ( جانوری که مادرش خر باشه)،خرکی (دو معنی :۱.خر چه کسی ۲.مثل خر رفتار کردن)

و اما خر در بعضی جاها  خوب و با معنی و در برخی جاها زشت است و توهین :

جاهایی که خوب باش: خر یعنی بزرگ، مهم،قابل دیدن و ...

"  "       "    بد باشه: خر یعنی نفهم،گیج،خنگ و ...

نتیجه گیری اخلاقی :

 بی چاره خر ها که اینقده در حقشون ظلم می شه و جیک شون (ببخشید عرشون )هم

در نمی آد!!!!!!!!!!!


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 14 شهریور1386 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

راستی ما که می دانیم به هیچ هم نمی خرند دنیا را پس چرا این گونه پر عطش می بازیم عمری را که به دیگر دلیل امانت داده شده است.

خدایا ما را عفو نما که امانت دار خوبی نبودیم و در آن خیانت نمودیم.

آمین !


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 11 شهریور1386 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

سلامی به سپیدی دل پاکان  راه او.

چند روز پیش یکی از دوستان:

 دلش از خویش گرفت ٬ هوای رفتن کرد ٬ هر چه بود و هر چه داشت گذاشت و رفت و رفت و رفت ... !رفتنی که باز گشتی نیست در آن.

 اطرافیانش نقل کردند به این دلیل که قلبش  (جایی که نا گفته ها زندگی می کنند

  و گاه تا ابد دست نخورده می مانند ) دلتنگ شده بودو گویی طاقت زندگی نداشت  و نخواست بماند ٬تنها راه چاره  را این دیدکه پیشتر از جسم بار بربندد.

چندی پیش از سفرش به دیار بهتران ٬ در بیمارستان بستری شده و به کما می رود.چند صباحی که در کما به سر می برد گویا روح از بدنش خارج می شود و نادیدنی هایی می بیند.پس از به هوش آمدن آتش به جان و روانش می افتد و بی قرار می گردد.آنچنان متحول می شود که کس یارای گفتنش نیست.

یکی از دهها اسرار نادیده اش این است :

افرادی را مشاهده می کند که اجسادی را درون قفسه هایی نهاده  و می پزند!!!

دلیلش را جویا می شود پاسخ می شنود :

اینان از غیبت کنندگانند !!!

پس وای بر ما ! به کجا می تازیم؟ تا کی مگر ماندنی هستیم؟

تنها حرفم ٬ تنها خواسته ام و تنها آرزویم  اینست که :

خدایا پاکم کن پیش از آن که خاکم کنی !


ارسال شده در تاریخ : شنبه 10 شهریور1386 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها