سلامی به سپیدی دل پاکان راه او.
چند روز پیش یکی از دوستان:
دلش از خویش گرفت ٬ هوای رفتن کرد ٬ هر چه بود و هر چه داشت گذاشت و رفت و رفت و رفت ... !رفتنی که باز گشتی نیست در آن.
اطرافیانش نقل کردند به این دلیل که قلبش (جایی که نا گفته ها زندگی می کنند
و گاه تا ابد دست نخورده می مانند ) دلتنگ شده بودو گویی طاقت زندگی نداشت و نخواست بماند ٬تنها راه چاره را این دیدکه پیشتر از جسم بار بربندد.
چندی پیش از سفرش به دیار بهتران ٬ در بیمارستان بستری شده و به کما می رود.چند صباحی که در کما به سر می برد گویا روح از بدنش خارج می شود و نادیدنی هایی می بیند.پس از به هوش آمدن آتش به جان و روانش می افتد و بی قرار می گردد.آنچنان متحول می شود که کس یارای گفتنش نیست.
یکی از دهها اسرار نادیده اش این است :
افرادی را مشاهده می کند که اجسادی را درون قفسه هایی نهاده و می پزند!!!
دلیلش را جویا می شود پاسخ می شنود :
اینان از غیبت کنندگانند !!!
پس وای بر ما ! به کجا می تازیم؟ تا کی مگر ماندنی هستیم؟
تنها حرفم ٬ تنها خواسته ام و تنها آرزویم اینست که :
خدایا پاکم کن پیش از آن که خاکم کنی !