به نام خدای ناشناختنی
این آخرین سلام و اولین پیام من گمراه است به آنانکه کمترین توجهی به روح بزرگشان نداشتم ولی در عین پاکی تمام ذهنشان در مشغول من بود.
این به گونه ای وصیت نامه است ، وصیت نامه من برای گونه ای تسویه حساب .
می پرسید با که ؟ با خودم و خدای خودم.
من نه تنها بنده نیک او نبودم و نیستم بلکه بسیار ژرفتر از آنکه به مخیله تان هم خطور کند بد و ناشایستم.
پس این نگاشته های پیوست وصیتنامه را - به تفکر سپیدتان قسم –اگر هنوز جایی در گوشه دلتان دارم، اجرا کنید تا این محبت بی مثالتان به عمر آلوده ام روشنایی بخشد. پیشاپیش از اینکه قرین امتنانم می سازید تا هستم و هستید می خواهمتان.
و اما خواسته هایم که البته پس از مردنم قابل اجرایند :
ــ قلبم را سالم از قفس تنگ سینه ام بدر آرید و اندرون سینه کسی بنهید که بخواهد زنده بماند و زندگی را معنا کند.
ــ چشمهای نه چندان زیبا و دلربایم را آرام از حدقه منحوسم رها سازید و به بنده ای پاک هدیه دهید تا ببیند آنچه من ندیدم و نبیند آنچه من دیدم که نباید اینگونه می بود.
ــ زبانم را از زندان دهانم آزاد نمایید و به آزادها ی بخشید تا بگوید آنچه باید می گفتم و نگفتم.
ــ گوشهایم را به مردی بسپارید تا نجواهای دردناک گناه هایش را بشنود و چاره ای اندیشد.
ــ دستان آلوده ام را جدا سازید و به کودکی پیوند زنید تا دستان گرم مادرش را به شوقی بی حد و حصر بچسبد.تا مبادا دستش را شیطان بگیرد و... .
و پاهایم را ...پاهایم را ... نه پاهایم را بگذارید بمانند برای خودم تا روز حساب از شرم گناه یارای فرار من باشند از حساب و کتاب.
اما لختی صبر کنید....
من که هیچ شایسته نزیستم و هیچ سزاوار نساختم روحم را ...پس ، از شمایی که منت می گذارید و زحمتکشم خواهید بود تقاضا دارم بدنم را رها سازید و اجازه دهید همانگونه که هستم بمانم تا بپوسم و محو گردم.
چرا که هرچه می اندیشم می بینم این اعضا و اندام من فقط لیاقت پوسیده شدن و فنا شدن دارند نه چیز دیگر...!