تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

سلام. بالاخره عازم کربلا شدم.سه شنبه همین هفته.وای خدا قربون لطفت.من وقتی اسمم رو نوشتم باورم نمی شد می رم.وقتی بهم زنگ زدن و گفتن عازمی فکرکردم خوابم.روزی که گفتند مرزها بسته شده مطمئن شدم به خاطر نحوست من خیلیها باید زجر بکشن.اما دیروز که بهم زنگ زدند و گفتند سه شنبه آماده حرکت باش اشک توی چشمام حلقه زد .دیگه باور کردم که حالا وقت رفتنه.آخه شب قبلش خواب دیده بودم.اگه مدتی نبودم فراموشم نکنین. منم که رفتم کربلا بین الحرمین همه شماها رو که ندیدم ولی از خودم نزدیکتر احساستون می کنم به یادتون هستم.

التماس دعا.


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 25 شهریور1386 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

درودی به تنهایی خورشید ــ گرم وزندگی بخش ــ

 

پدر، عبور سنگین کاروان عمر چه رد پایی عمیق و گنگ بر پیشانی روشنش باقی گذاشت.

مادر، ضربات کوبنده  روزگار پر از دردش  چه نامرد پشتش خماند.

برادر ، دام های فریبنده زندگی چه نا جوانمردانه گلهای آرزوهایش پژمرد.

و خواهر ، چه غمگنانه روزمرگی  ، چشمان درخشانش تاریک و کم سو نمود.

اف بر تو روزگار که نساختی با ما و نخواستی  حتی لختی ساختن بیازمایی چه رسد که بخشندگی ببخشی.

اف بر تو … !

لیک بدان و منتظر بمان : نوبت ما نیز می رسد روزی….!!!

 

از تو  بگذشتم  و  بگذاشتمت  با  دگران

رفتم از سوی تو لیکن عقبت سر نگران  

 

 

                                                   ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

             تو بمان  و  دگران وای  به  حال دگران


ارسال شده در تاریخ : جمعه 23 شهریور1386 :: 10 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها