درودی به تنهایی خورشید ــ گرم وزندگی بخش ــ
پدر، عبور سنگین کاروان عمر چه رد پایی عمیق و گنگ بر پیشانی روشنش باقی گذاشت.
مادر، ضربات کوبنده روزگار پر از دردش چه نامرد پشتش خماند.
برادر ، دام های فریبنده زندگی چه نا جوانمردانه گلهای آرزوهایش پژمرد.
و خواهر ، چه غمگنانه روزمرگی ، چشمان درخشانش تاریک و کم سو نمود.
اف بر تو روزگار که نساختی با ما و نخواستی حتی لختی ساختن بیازمایی چه رسد که بخشندگی ببخشی.
اف بر تو … !
لیک بدان و منتظر بمان : نوبت ما نیز می رسد روزی….!!!
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از سوی تو لیکن عقبت سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران