تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

از چرخ به هر گونه همی دار امید

وز گردش روزگار می لرز چو بید

 

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

 

واقعا چرا....؟؟؟


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 14 آبان1386 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

خدایا به قولی که داده بودی عمل نکردی!!

خدایا این وعده که داده بودی پس چه شد؟

خدایا گفته بودی که پناه همه ای و برای ما مشکل گشایی که هیچ از بندگانت نمی خواهی. پس چرا نشد آنچه باید می شد؟

ببین خدایا لب کلامم اینست :

این مسافر من دیر کرده و هنوز نیامده. پس خودت دانی و جان عزیز من.

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 9 آبان1386 :: 21 :: توسط : مسعود حاجی زاده

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

 

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

 

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

 

در ساغر تو چیست که با جرعه نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

 

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

 

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

 

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی 

 


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 8 آبان1386 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها