تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

سلامی به ...ای بابا بی خیال مگر هر سلامی باید مانند چیزی باشد.

این بار سلامی به بی مثالی سلام به همه ...

آیا می شود از خدا خواست که دیگر تمامش کند؟؟؟. یعنی یک جوری دیگر کافی است.

پس ای خدای عزیز کمکم کن و تمامش کن این زور زندگی کردن را که دیگر نایی ندارم:

 

با سلامی دیگر به همه آنهایی که تو را می خوانند

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته ست رفیق

که دگر فرصت دیدار شما نیست مرا

نوبت من چو  رسید  رخصت یک دم دیگر چو نبود

مهربانی آمد دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 20 آبان1386 :: 22 :: توسط : مسعود حاجی زاده

سلامی سرد به تمامی آدمهایی که فکر می کنند دیوونه هستند یا در حال دیوونه شدن روزگار می گذرونند :

 

 

شب تاریکی بود :

تک توک ستاره ها مثل زورق سیاه توی دل آسمون سرک می کشیدن.

ما هم از خجالتشون مثل اون دختر خجالتی که کیپ گرفته ... 



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 15 آبان1386 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
پيوندها