تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

سلامی به تلخی آخرین لحظات یک اعدامی.

سلامی به محکمی طناب دار دور گردن محکوم به مرگ.

و سلامی به بی انتهایی تنهایی اعدام شده لحظاتی پس از اعدام ...

حال که تا لحظه ای دیگر به دار مجازات گناهان  نادانسته و

 ناکرده ام آویخته می شوم بگذارید کار های نا تمامم را به انجام رسانم.آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب...

 

اگر دستم به جدایی برسد: خفه اش می کنم

اگر چشمم به تنهایی بیفتد: چشمانش را کور می کنم

اگر پایم به کوی غربت باز شود: پاهایش را قلم می کنم

اگر سر و کله ام در دیار محبت پیدا شود : سر ش را به دیوار دل درد بارم می کوبم.

اگر غم و غصه را ببینم اسمشان را از دفتر زندگی ام خط می زنم.

اگر هوس دوستی باز به سرم بزند هوس کشش می کنم.

اکنون کارم به اتمام رسید.مرا به حال خود واگذار کنید و راه خود پیش گیرید.بگذارید بمانم تا ...

آه یکی رافراموش کردم  :

عشق...!!!

اگر او را بیابم کاری با او نخواهم داشت فقط از وی می پرسم :

به من بگو چرا؟؟

چرا با من چنین کردی؟

مگر من با تو چه کرده بودم؟این تاوان سخت کدامین نا مهربانی با توست ؟باور کن تقاص من این نبود.

بی انصاف در محکمه عدالت هم اگر مجرمی مشمول عفو نگردید با او به اندازه جرمش برخورد می کنند و وی را با همان شدت قصاص می نمایند.

اما تو... .

باشد...

 این نیز بگذرد.


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 27 آبان1386 :: 21 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها