تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

در اتوبوس نشته ام و در فکرش غرق شده ام .اتوبوس هر چه جلوتر می رود من با خیالات روزهای خوش گذشته عقب تر می روم. مقصدم نامعلوم است  فقط  از شهر و دیاری  که خاطراتم در آن موج  می زنند دور می شوم.دیگر این دیار رنگی برایم ندارد.تمام ذره ذره این سرزمین مملو است از لحظات یکی بودن.اما هر چه بود گذشت...

حال من در اتوبوسی تنها و خالی از عشق نشسته و  به نا کجا آباد در سفرم.

به شدت در خودم فرو رفته ام و اوقات با هم بودن را از وجودم استخراج می کنم و  تا سعی دارم  دور نشده ام همه را از شیشه اتوبوس به بیرون پرتاب کنم که نکند نشانه ای از او با من باشد.

دستانم مدام پر و خالی می شوند..تا اینکه ...تا اینکه ... آه خدای من این که از کالبدم خارجش کردم متعلق به خودم بود نه او!!!

این قلب من است .مگر می شود سینه ای بدون قلب؟

برو تو باید درون این سینه بمانی.دیگر کسی مشتاق سکونت در تو نیست .نمی دانم شاید متروکه شده ای.به اصطلاح شده ای خانه کلنگی !عاقبت این قماش منازل هم چیزی جز کوبیده شدن نیست....

چه می شود کرد بالاخره این ایام می بایست روزی به پایان می رسید.

 امروز هم پایان آن!

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از سوی تو لیکن عقبت سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 8 آذر1386 :: 23 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها