تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

گوش کنید ....خیلی دقیق گوش کنید...نه .... با گوش نه... با دلتان...می شنوید؟

 

صداهایی می آید ، گویا کاروانی بیابان می پیماید:

 صدای پای شترها بر روی شنهای داغ و نرم بیابان.چه استوار!

صدای شیهه اسبهای تازه نفسی که سکوت بیابان را می شکافند.چه رسا!

صدای گریه نوزادی که خواهان شیر از مادر است.لختی بعد کودک ساکت می شود

 ،گویا مادر

 خواسته اش را برآورده ساخته است.چه شیرین!

 

صدای نفسهای گرم مردانی دلیر که از سینه پر از محبتشان بیرون می آید و فضا را با

عطر خود

 پر می کنند.چه لطیف!

صدای همهمه ای از میان کاروانیان می آید:

آری دقیق تر که می شوم خواهر و برادری از دل می گویند و دلدادگی :

((حسین جان من بی تو نمی مانم...زینبم من و تو تا همیشه با هم و برای هم مانا

 هستیم.))

 چه عاشقانه!

کودکانی هم انگار با کاروان همراهند.رویا هایشان قابل شنیدن است.چه معصومانه!

مسافران از که اینگونه با غرور و دلگرم سخن می رانند؟بگذارید نزدیکتر شوم...نامش

 را شنیدم:

عباس! چه دلاور !

نوزاد دوباره گریه سر می دهد...(( اصغرم دمی در آغوشم آرام گیر !)) این را مادر طفل

گفت.چه بی ریا!

اینها به صحبتهای دو جوان می مانند:

(( من آئینه تمام نمای جدم هستم.نامم علی اکبر... من نیز نماینده پدرم در این

 هجرت هستم.نامم قاسم...))

چه مفتخر!

این دو ناز دختر را نمی شناسید؟ مگر می شود باغ گل بدون بلبل ؟

((ما دو غنچه از گلستان معطر پدرم حسین هستیم  : من سکینه و این هم عزیز من

 رقیه سه ساله)) چه دل انگیز! 

 

                                     *******************

                                                   

نمی دانم چرا از زمانی که به نجواهایشان گوش می کنم بوی تازگی سیبی تمام دور

 برم را پر کرده؟

عجیب تر اینکه این عطر آشناست.یک جای دیگر هم به مشامم خورده است.اما کجا؟

بگذریم...

کاش می شد من نیز با ایشان همسفر می شدم!کاش سرورکاروان مرا بپذیرد!

با کسی خواسته ام را در میان نهادم گفت زمان همراهی ما حدود بیست و چند روز

 دیگر فراخواهد رسید.

اگر تو هم اهلش هستی منتظریم ،زود توشه بردار و خود را آماده کن به سراغت

می آییم!

راستی یادم آمد بوی سیب را قبلا کجا حس کرده بودم :

سه ماه پیش ، هنگامی که عازم شده بودم :

کربلا !

پیشاپیش فرا رسیدن محرم عزیز گرامی باد.

پیشکشی بود به روح بزرگ سرور جهان و جهانیان :

امام حسین (ع)

فدای اقتدارت.

 

 

 

 

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 7 دی1386 :: 10 :: توسط : مسعود حاجی زاده

گوش کنید...

گوش کنید...

نه اینطوری نه...

خیلی دقیق گوش بسپارید...

نمی شنوید ؟

داره صداهایی می آد...

منتظر باشید تا بگم چه صداییه...


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 6 دی1386 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته بودند همه بیدار شدند

 

قدر آئینه بدانید چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

 

سلام.به من می گویند چرا افسرده ای ؟

چرا شادی نمی کنی؟

چرا تغییر نمی کنی؟

چرا اینگونه زندگی می کنی؟

چرا این گلها را می بویی؟

چرا اینجا هستی ؟

چرا آنجا نمی روی ؟

چرا اینان دوستانت هستند؟

چرااین سخنان را می گویی؟

چرا اینگونه می اندیشی؟

چرا....

چرا...

من فقط یک جمله می گویم:

به دیگران چه که چرا من ...؟؟؟؟

شما را به خدایی که نمی شناسیدش  و نمی پرستیدش رهایم کنید.

بگذارید با درد خودم تنها باشم و در این تنهایی بمیرم.

ای روزگار...

دیگر حتی خدا هم حرفهایم را نمی شنود.

اگر صدایم به گوشش رسیده بود خیلی زودتر از اینها راحتم ساخته بود.

 

ما را رها کنید در این رنج بی حساب

با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب!!!!


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 4 دی1386 :: 22 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها