گوش کنید ....خیلی دقیق گوش کنید...نه .... با گوش نه... با دلتان...می شنوید؟
صداهایی می آید ، گویا کاروانی بیابان می پیماید:
صدای پای شترها بر روی شنهای داغ و نرم بیابان.چه استوار!
صدای شیهه اسبهای تازه نفسی که سکوت بیابان را می شکافند.چه رسا!
صدای گریه نوزادی که خواهان شیر از مادر است.لختی بعد کودک ساکت می شود
،گویا مادر
خواسته اش را برآورده ساخته است.چه شیرین!
صدای نفسهای گرم مردانی دلیر که از سینه پر از محبتشان بیرون می آید و فضا را با
عطر خود
پر می کنند.چه لطیف!
صدای همهمه ای از میان کاروانیان می آید:
آری دقیق تر که می شوم خواهر و برادری از دل می گویند و دلدادگی :
((حسین جان من بی تو نمی مانم...زینبم من و تو تا همیشه با هم و برای هم مانا
هستیم.))
چه عاشقانه!
کودکانی هم انگار با کاروان همراهند.رویا هایشان قابل شنیدن است.چه معصومانه!
مسافران از که اینگونه با غرور و دلگرم سخن می رانند؟بگذارید نزدیکتر شوم...نامش
را شنیدم:
عباس! چه دلاور !
نوزاد دوباره گریه سر می دهد...(( اصغرم دمی در آغوشم آرام گیر !)) این را مادر طفل
گفت.چه بی ریا!
اینها به صحبتهای دو جوان می مانند:
(( من آئینه تمام نمای جدم هستم.نامم علی اکبر... من نیز نماینده پدرم در این
هجرت هستم.نامم قاسم...))
چه مفتخر!
این دو ناز دختر را نمی شناسید؟ مگر می شود باغ گل بدون بلبل ؟
((ما دو غنچه از گلستان معطر پدرم حسین هستیم : من سکینه و این هم عزیز من
رقیه سه ساله)) چه دل انگیز!
*******************
نمی دانم چرا از زمانی که به نجواهایشان گوش می کنم بوی تازگی سیبی تمام دور
برم را پر کرده؟
عجیب تر اینکه این عطر آشناست.یک جای دیگر هم به مشامم خورده است.اما کجا؟
بگذریم...
کاش می شد من نیز با ایشان همسفر می شدم!کاش سرورکاروان مرا بپذیرد!
با کسی خواسته ام را در میان نهادم گفت زمان همراهی ما حدود بیست و چند روز
دیگر فراخواهد رسید.
اگر تو هم اهلش هستی منتظریم ،زود توشه بردار و خود را آماده کن به سراغت
می آییم!
راستی یادم آمد بوی سیب را قبلا کجا حس کرده بودم :
سه ماه پیش ، هنگامی که عازم شده بودم :
کربلا !
پیشاپیش فرا رسیدن محرم عزیز گرامی باد.
پیشکشی بود به روح بزرگ سرور جهان و جهانیان :
امام حسین (ع)
فدای اقتدارت.