همان جایی که هستم لحظه ای می ایستم،
به پشت سر نظاره می کنم :
هیچ نقطه سبزی نیست که دستاویزم باشد برای امروز.
هیچ جای پایی نمی بینم که دلگرمم کند به ادامه راه.
راهم را با نگاهی سرد و مضطرب دنبال می کنم تا...
تا به امروز و اینجا می رسم....اینجا و امروزم که خود هویداست از رنگ رخسارم.
هیچ و پوچ و سرد و بی رنگ.بی هیچ دلاویزی تا به آن بیاویزم و ادامه دهم.....
با همان نگاه مضطرب و سرد امروزم را دنبال می کنم ....
فردا!!!!
اینست فردایم؟؟؟ :
یخ زده و خالی از روح و تنها چیزی که هست(( هیچ است و بس...)).
نه... شاید حتی ((هیچ)) هم نیست!
می ترسم ...از فردای تاریک و خالی خود می هراسم و هولناک و با شتاب به عقب بر میگردم.
به خود می آیم .. وای بر من که هنوز اینجایم و تکانی نخورده ام.باید رفت .شاید جلوتر مسیرم با دیگری پیوند خورد یا تعویض شد و آن آینده نحس که من دیدم نصیب دیگری گرددو سهم من نیک تر شود.
اما ...اما چرا پایم هیچ تکانی نمی خورد؟ گویا میخکوب شده ام .نکند مرا اینجا تنها و بی کس در این دیار بی یاری ، گذاشتند تا با هیچی خود هیچ شوم...
نه....نه.... نه من این سرنوشت نمی خواهم...