امروز از خونه بیرون زدم.اومدم بیرون.مثل همیشه دنبال روزمرگی ام بودم.
توی راه به نظرم خیلی چیزا مثل هر روز نیستند.
یعنی حس می کردم یه تغییراتی توی دور و برم افتاده
که منو یه جورایی آزار می ده.
خدایا امروز دیگه چه خبره؟
به میدون معلم که می رسم هیچ خبری از تاکسی های خطی کاشان نیست.
آخه اصلا مسافری نیست که اونا ببرنش.
کمی به عقلم یا چشمام بدگمان می شم.
بی خیال حتما هوا سرده کسی نمی آد بیرون...
بهتره برای راحت شدن یه چیزی بخورم...
وارد مغازه قنادی می شم :
احمد آقا...احمد آقا... ببخشید کسی اینجا نیست؟
من کمی شیرینی می خواستم...
نه بابا گویی هیچ کسی منو نمی بینه و نمیشنوه...
وای دارم می ترسم...
نکنه؟؟؟؟
نه نه نه نه امکان نداره.
چندتا شیرینی تازه برمی دارم پولشو میذارم توی دخل و می آم بیرون.
بذارباعلی تماس بگیرم:
الو ....الو ....الو..علی سربه سرم نذار جواب بده دارم دیوونه می شم!
خدایا چی شده؟
می رم بوتیک شیک پوشان...سلام ....عذر می خوام
می خواستم کمی خرید کردم...می شه یه لحظه بیاین اینجا...ببخشید ...
خب اینم مثل احمد آقا می خواد من خودم زحمتشو بکشم..با خیال راحت لخت می شم
و لباسهای دلخواهمو بدون توجه به رنگ شادشون یا مدل فلان گروهشون می پوشم
و پولشم نمی خوام بدم آخه اینجا کسی نیست.حالا که همه می خوان سرکارم
بذارن منم به ریششون می خندم.
فروشگاه کنار بوتیک ، سوپر شهره ...بدون سلام و بی توجه عین گاو می رم تو...
مثل اینکه همه نیست شدن و همه شهر رو به من پیشکش کردند.
چندتا نوشیدنی و خوراکی های به قول نطنزی ها چلسمه برمی دارم و توی کوله
کوهنوردی که از مغازه خودم بلند کرده ام می ریزم و بعدم درکمال شجاعت آلوده
به شرم یه بسته سیگار نازنینی برمی دارم و زیباترین فندک اون سوپری رو هم توی
دستم می گیرم.
سیگاری آتش می زنم البته بعداز اینکه کلی باهاش کلنجار رفتم تا روشن بشه.
عجب حالی می ده ها!!
هر کاری بکنی هرچی بگی با بلندترین صدات هر چی بخوری و بکشی و بپوشی
و ... بهت هیچ کاری ندارند.
چند بار توضیح بدم آخه اینجا کسی نیست تا...!
تتا سر شب می چرخم و هر ماشینی که می خوام برمی دارم .
تو ی خیابونای خالی از آدم شهر هر جوری که می خوام می رونم:
خلاف و بدون گواهینامهوکمربند نبسته و تند و چراغ خاموش ....
ولی .............................................
ولی کاش کسی بود...نه؟
نه...
نه...
نه ...
نه ...
اینجا اگه زیبا بود بخاطر آدمهاش بود .
اگه صفا داشت واسه دوستانم بود..
پس برای اولین بار و آخرین بار خودم واسه خودم تصمیم می گیرم:
پامو تا ته زورم روی پدال گاز فشار می دم و بدون تغییر مسیر صاف و مستقیم می رم
و می رم و می رم ...
آخ جون دارم به پیچی می رسم...نو د درجه...برو ...برو...برو...
همیشه از اینجا نفرت داشتم ...آخه یه دره چند ده متری چسبیده به گارد کنار
خیابون و اونو بغلش کرده بود
و همیشه برای من نیشخندهای شیطانی می زد.حالا نوبت منه....می رم توی دلش
و منفجرش می کنم....
پدال گاز دیگه جرات بالا اومدن نداره...برو....برو....برو....
خیلی خوشحالم که منم رفتم...
توی خودم غرقم که صدای مادر بغض آلود می گه :
(( پسرم ناکام رفت !!! ))