تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

بزرگی گفته:

هیچ اگر سایه پذیرد ...ما همان سایه هیچیم!

ولی من می گم:

 به خدا ما همون سایه هیچ هم نیستیم ...!

که تازه به قول اون بزرگ بالایی خودش هم معلوم نیست باشه یا نه...!


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 29 بهمن1386 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

کاش به جای اینکه دو دستی بهش بچسبم هر دو دستم رو رها کرده بودم...

کاش عوض اینکه به سمتش متمایل بشم روم رو از اون طرف می کردم...

کاش به جای اینکه خودم رو بی خیال نشون بدم و به زیر پاش نگاه نکنم

خودم رو آزاد می انگاشتم و...

خلاصه کاش به جای ترس از سقوط از کوهی که چند روز قبل رفته بودیم:

خودم رو به آزادی یک پر  توی دل آسمون دست باد می دادم و از این همه درد راحت می کردم

اما چه کنم که هنوز دلش رو ندارم...


ارسال شده در تاریخ : شنبه 27 بهمن1386 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

شده ام چونان مسافرهای منتظر کنار جاده های بی نام و نشان.با مقصدی نامعلوم تر.

گرچه چمدان برداشته ام لیک خالی از همه .

نیز می دانم که نمی دانم به کجا خواهم رفت.

گویی نباید می آمدم نباید می ماندم و نه باید می رفتم...

کاش نمی آمدم که اینک لحظه سخت جدایی را مزمزه می کنم: چه تلخ است و مجبورم ...!

 


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 23 بهمن1386 :: 21 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها