سلام.حتمامی گید چرا چند روزیه درهم نوشتم.جریان داره:
حقیقتش سه روز پیش از سرکار که برگشتم واسه ناهار ،جاتون خالی غذای مفصلی خوردم و مثل چی از فرط خستگی خوابم گرفت و همونجا کنار سفره ناهار افتادم.تازه خوابم برده بود که زنگ زدند.رفتم با نهایت خستگی در رو باز کردم. تنها چیزی که حدسشم نمی زدم اتفاق افتاد،بله درست بود.دوتا مامور با یه دفتر پشت در وایساده بودند.گفتم بفرمایید.خیلی محترمانه گفتند غرض از مزاحمت :آقای مسعود....و تمام مشخصات شناسنامه ای منو گفتند ؟با ترس و شک و دلهره و هر چی که می شه تو این مایه ها حسابش کنید گفتم:بله.امرتون؟
گفتند:با عرض معذرت اومدیم شمارو باز داشت کنیم!!!!!!
از ترس دلم هرررررری ریخت : اشتباهی شده.من که خلافی نکردم.من اصلا اهل خلاف نیستم.بابا من خلاف سنگینم چایی خوردنه تازه اونم خیلی کمرنگ.
گفتند :ببخشید ما ماموریم و معذور.ما باید دستور و اجرا کنیم.همه چیز توی آگاهی مشخص می شه.
گفتم پس اجازه بدید لباس عوض کنم.
گفتند : نه.شرمنده نمی شه.
عجب.من با این سر و وضع.هر کی ببینه چی میگه:
(( حتما خلافش اینقدر سنگینه که با لباس راحتی گرفتنش.شاید قاچاق کرده.نه بابا این معلوم بود کاراش درست نیست،تو محل کارش هم که هست پولا رو بالا می کشه. اینا همشون همینجوری هستن.دوستاشم همچین آدم حسابی نیستن...........))
خلاصه دور نشیم ، ما رو با اون پیژامه خط خطی و لباس راحتی دست بند زدن و سوار ماشین کردن و
رو بسوی آگاهی.......
رسیدیم آگاهی :بابام اونجا بود، گفت:
خودشه ،همینه که اینارو نوشته.حالا واسه ما وبلاگ نویس شده و هر چی تو دلش زیادی کرد می فرسته توی اینترنت .محکم بگیریدش در نره.بد بخت بیچاره.حالا اونقد دم دراز شدی که هر غلطی دلت می خواد می کنی. چند روز که آب خنک خوردی آدم می شی.این باید بره دارقوز آباد علف خشک بخوره و لجن بلیسه .نه اصلا باید بدیمش دست شغالا تیکه تیکه اش کنند.حیف شغالای بدبخت که تو باید نصیبشون بشی.
برو باز داشتگاه.
محکم زد توی گوشم و پرتم کرد توی سلول ..سرم سفت خورد توی پنجره سلول....
و.......
و..........
روم نمی شه بگم
ولی با این حال می گم فوقش ازم ناراحت می شید...
می دونید چی شد
من
من
من با ضربه سرم از خواب پریدم...!!!!!!!!!!!
داداشم بالش رو محکم زد توی سرم و گفت خنگ خدا پاشو فوتبال شروع شد.
ببخشید دیگه اینم یه جورشه.........