روزگاری شخصی بر آن شد اندکی دیگران را سر کار بگذارد وبا این عمل دور از نزاکتش خنده سر دهد.
پس از هر کوی و برزنی که می گذشت داد سر می داد که :
فلان محل خان زاده ای آش نذری می بخشد.
اندکی به همین منوال گذراند و به هر کس و ناکسی این خبر از بن دروغ را با آب و تاب می رساند
و از ته دل می خندید...
ساعتی نگذشته بود که دید همه پاتیل به دست سوی فلان محل دوانند.
با خود اندیشید که :
نکند فلان محل آش نذری می بخشند؟
کوتاه سخن اینکه همین مفلوک که روبرویتان چمباتمه زده
و زل زده به دیدگان نازتان تازگی ها اوضاعش شده بسان همین از خدا بی خبرکه شرح حالش داده شد ... !
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
امانه چنین زار که این بار افتاد