تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

روزگاری شخصی بر آن شد  اندکی دیگران را سر کار بگذارد وبا این عمل دور از نزاکتش  خنده سر دهد.

پس از هر کوی و برزنی که می گذشت  داد سر می داد که :

 فلان محل  خان زاده ای  آش نذری می بخشد.

اندکی به همین منوال گذراند و به هر کس و ناکسی این خبر از بن دروغ  را با آب و تاب می رساند

  و از ته دل می خندید...

 ساعتی نگذشته بود که دید همه پاتیل به دست سوی فلان محل دوانند.

با خود اندیشید که :

 نکند فلان محل آش نذری می بخشند؟

 کوتاه سخن اینکه همین  مفلوک  که روبرویتان چمباتمه زده

 و  زل زده به  دیدگان  نازتان تازگی ها  اوضاعش شده بسان همین از خدا بی خبرکه شرح حالش داده شد  ... !

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

 بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

 بسیار فتاده بود اندر غم عشق

 امانه چنین زار که این بار افتاد

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 17 فروردین1387 :: 21 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها