تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

 

تا چشمه سار عشق تو دستم نمی رسد

بـاران نثــار کن  کــه بیــابان شــوم تــو را

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 14 خرداد1387 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده

درود بر آسمانی ترین لحظه زندگی همه اهل دلان روزگار زمینی:

 

شب

نسیم پاک غروب از میان شب آمد

به میهمانی سکوت مرا دعوت کرد

 

اگرچه هیچ نبودش نشانی از خورشید

ولی حرارت دیار زان میان سرزد

 

به آسمان چو   انداختم نگه دیدم

کسی به قلب سیاهش ستاره ها می زد

 

چو روی مات و سیاهش ز ماه روشن شد

عجیب نقش و نگارش نمود پیدا کرد

 

به یاد آن همه یکرنگی و همه پاکی

سکوت هم به نوا آمد و هیاهو کرد

 

صدای خسته شب در کشاکش لحظات

همی روایت دوران عاشقی می کرد

 

هوای تازه کنون در روانم ((افتاده))

چه حیف آن همه احساس با سحر پر زد

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 12 خرداد1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها