درود بر آسمانی ترین لحظه زندگی همه اهل دلان روزگار زمینی:
شب
نسیم پاک غروب از میان شب آمد
به میهمانی سکوت مرا دعوت کرد
اگرچه هیچ نبودش نشانی از خورشید
ولی حرارت دیار زان میان سرزد
به آسمان چو انداختم نگه دیدم
کسی به قلب سیاهش ستاره ها می زد
چو روی مات و سیاهش ز ماه روشن شد
عجیب نقش و نگارش نمود پیدا کرد
به یاد آن همه یکرنگی و همه پاکی
سکوت هم به نوا آمد و هیاهو کرد
صدای خسته شب در کشاکش لحظات
همی روایت دوران عاشقی می کرد
هوای تازه کنون در روانم ((افتاده))
چه حیف آن همه احساس با سحر پر زد