((خاکستر یاد))
به آهویت بگو آرام گیرد
کسی ناید تو را در دام گیرد
شکاری نیست در اندیشه او
نباشد شیر اندر بیشه او
اگر افتی شبی در دام عشقش
یقین تا صبح گردی رام عشقش
تو این صیاد را آواره کردی
در این آوارگی بیچاره کردی
نباشد هیچ کس را این جسارت
برد قلب تو را اندر اسارت
عجیب این عشوه هایت سوزناکند
به پایت بس رقیبانش هلاکند
تو که با او سر یاری نداری
چرا هردم به پایش خار داری
تو که با خصم خود هم مهربانی
مکن با وی چنین نامهربانی
شبی آیی که او دیگر نباشد
بسی بهتر ز خاکستر نباشد
بیابانهای قلبش تشنه عشق
بزن بر این تمنا دشنه عشق
گل سرخی به رنگ خواهش دل
به دستش بود تا آویزدش دل
کند هدیه به تو از روی یاری
بگوید تا که بر او دل سپاری
ولی افسوس از طوفان هجران
گلش را داد بر دست بیابان
نبینی تو دگر (( افتاده )) را شاد
همی چون گل دلش را داد بر باد