یکی بود یکی نبود یه گنجیشکی بود یواش یواش بزرگ شد.موقع پریدنش بود.اما نتونست هر کاری کرد نمی تونست پرواز کنه.بالهای زیبایی داشت ولی انگاری جونی نداشتند.
روزها گذشتند و دوباره روزها گذشتند اما گنجیشک ما روز به روز ناتوانتر شد.
همه بهش می گفتند الان دیگه موقع پریدن تو شده ...ببین همه دوستها و هم ردیفهات چند وقته پرواز می کنند ولی تو همین جوری موندی...
همه فقط می گفتند باید بپری ولی یکی نپرسید چرا با این بالهای زیباش نمی تونه بپره... حالا سالها از اون واقعه می گذره و پرنده تنهای ما تنها تر از همیشه گوشه ای نشسته و پرواز همردیفهاشو با اشک و حسرت نگاه می کنه...