تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

یکی بود یکی نبود یه گنجیشکی بود یواش یواش بزرگ شد.موقع پریدنش بود.اما نتونست هر کاری کرد نمی تونست پرواز کنه.بالهای زیبایی داشت ولی انگاری جونی نداشتند.

روزها گذشتند و دوباره روزها گذشتند اما گنجیشک ما روز به روز ناتوانتر شد.

همه بهش می گفتند الان دیگه موقع پریدن تو شده ...ببین همه دوستها و هم ردیفهات چند وقته پرواز می کنند ولی تو همین جوری موندی...

همه فقط می گفتند باید بپری ولی یکی نپرسید چرا با این بالهای زیباش نمی تونه بپره... حالا سالها از اون واقعه می گذره و پرنده تنهای ما تنها تر از همیشه گوشه ای نشسته و پرواز همردیفهاشو با اشک و حسرت نگاه می کنه...


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 مرداد1387 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

دوستان سلام. اگر دیدید کم رنگ تر شده ام علت نه عاشق شدن است و نه بی معرفتی.

علت فقط اینست که من تازگی ها در کلوپ فعالیت می کنم.www.cloob.com

آی دی من  arismaneabad

منتظرم.


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد1387 :: 21 :: توسط : مسعود حاجی زاده

دلم این روزها حتی طاقت غصه خوردن هم نداره ! نمی دانم چرا . نمی فهمم چه اتفاقی در حال وقوع است ولی این روزها حتی به سنگهای خشک کف جاده های خاکی ده کوره های متروک هم حسادت می کنم... !چرا ؟؟؟

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد1387 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها