اسمتو از تو از تو دفترم خط زدم
رو عشق تو خطّای ممتد زدم
تو بی وفا عاشقی حالیت نبود
مهرو محبّت تو حوالیت نبود
چشت همش حرف از صداقت می زد
از پشت ولی یکسره خنجر می زد
نگات به من دست تو دست دشمن
نا مردیایی که نکردی با من
اینجوری نمی شد عاشقی کرد
رنگ محبتو شقایقی کرد
چه اشکایی بیهوده ریختم برات
حالا یکی دیگه نشسته باهات
دوریت برام یه عادت قدیمی
شدم برات پل عبور صمیمی
حالا که این دلم شده غریبه
یه کار دارم با هات نگو عجیبه
غروب عمر من داره می رسه
همین روزا اجل می گه که بسه
وقتی خبر از مرگ من آوردن
جنازمو رو دستاشون آوردن
بیا بگیر زیر جنازه ام رو
از دورببین خونه تازه ام رو
بیا کمی کنار قبرم بشین
اینا قراره بام بشن همنشین
قبرمو از عطر تنت پر بکن
با اون نگاهات پرِ از در بکن
اگه کسی پرسید ازت کی هستی
بگو طلبکاری و شاکی هستی
بریز تو خاک به روی این تن من
تا بدونم اومدی دیدن من
دستاتو با خاک من آشنا کن
لحظه ای من رو تو خودت فنا کن
ازت می خوام زیاد پیشم نمونی
آخه نمی دونی نامهربونی
خب دیگه کار من باهات تموم شد
می بخشمت گر چه دلم حروم شد
زودتر برو نمون داره دیر می شه
باز دوباره دلم زمین گیر می شه
پاشو تو که اینجا کسی نداری
خودم می دونم جایی دیگه داری
منم خدا گفته هوامو داره
قراره از اینجا دَرم بیاره
اون بالاها پیش خودش می بره
اونجاها از هرجا بگی بهتره
تو برو فکری واسه خودت کن
یه کاری با سیاهی دلت کن
خدا نمی بخشه دل سیاهو
آدم بد طینت ِ دل سیاهو
ازش می خوام گناهتو ببخشه
بخشیدمت کاشکی اونم ببخشه
خدا همیشه باشه همراه تو
سایه اون باشه پناهگاه تو
به یاد دوست عزیزی که برای همیشه رفت...ع