تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

تو فصل زرد پاییزی

برام برگاتو می ریزی

می دونم باز دلتنگی

شدم کابوس یکرنگی

برو دست از سرم بردار

نمی خوام باز بشم بیدار

تو افسوس بی وفا بودی

همه جور و جفا بودی

تو این روز و شب پاییز

که از برگت شدم لبریز

دیگه از تو شدم دلسرد

نداره چاره ای این درد

شنیدم موقع رفتن

همون روزای دق کردن

نکردی یادی از یادم

نگفتی دل به تو دادم

از اون روزی که تنهایم

فقط مقهور رویایم

ندارم هیچ دلداری

به جز آه و غم و زاری

نوازشهای دل دادن

چه زود از یادها می رن

فقط چیزی که می مونه

غم و اشکای چشمونه

خدایا مردم از حسرت

شدم خسته از این ملت

رهایم کن تو می دونی

منم تنهای زندونی

نمونده واسه من کاری

باید مرگم بشه جاری

آهای مردای این دنیا

که مستید از غرور حالا

بمونید با کلکهاتون

شدم دلسرد دنیاتون

من از اینجا سفر کردم

آره قصد خطر کردم

نموندن بهترین چاره اس

غم مردای آواره اس

خداحافظ غم بسیار

خداحافظ فراغ یار

خداحافظ همه دنیا

خداحافظ ته دریا

خداحافظ عمو نوروز

خداحافظ بد امروز

خداحافظ من ساده

خداحافظ ته جاده 

خداحافظ بهار پاییز

خداحافظ ز غم لبریز

خداحافظ ندیدن ها

خداحافظ همه هر جا

خداحافظ نوک قله

خداحافظ شب چله

خداحافظ لب ساحل

خداحافظ قرار دل

خداحافظ اسیر غم

خداحافظ رخ درهم

خداحافظ شب آروم

خداحافظ دیار شوم

خداحافظ کلام من

خداحافظ سلام من

سلام ای دل بریدن ها

سلام ای غم ندیدن ها

سلام ای بی رفیق موندن

سلام ای بی همه خوندن

سلام ای از تو برگشتن

سلام ای عشق را کشتن

سلام ای رنگ بی رنگی

سلام ای دیده سنگی

سلام ای کالبد خالی

سلام ای قبر پوشالی

سلام ای رفتن ای رفتن

سلام ای مردن ای مردن

سلام ای مردن ای مردن

سلام ای مردن ای مردن


***********************

خیلی وفت است که زمین بایر دلم با گاو آهن محبتی

شخم نخورده است ، دهقانان مرده اند ؟






ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 20 بهمن1387 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
پيوندها