تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

نا گه ز عشق ما او دل برید و رفت               

این شور وصل را هرگز ندید و رفت 


مرغ نوای او شاداب بود و مست

حرفی شنیده بود آخر پرید و رفت


آهوی چشمهاش شاداب بود و مست

خوش بود پس چرا از من رمید و رفت


ماندم سبب چه بود بر خرمن وصال

با شعله وداع آتش کشیدو رفت


زخمی که سالهاست بنشسته بر دلم

مرهم نزد نشد درمان پدید و رفت


پیمان شکست بارها به عهد خود ولی

دیگر نبست هیچ عهد جدید و رفت


از آن دم نخست تا لحظه وداع

بهر من غمین درد آفرید و رفت


گویند بعد من در آن دیار دور

ناز رقیب را پنهان خرید و رفت


(( افتاده )) را ببین تنها شده کنون

این قصه راعجیب از من شنید و رفت



 و....


ارسال شده در تاریخ : شنبه 15 فروردین1388 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
پيوندها