تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست



آمده عشق بسویم تو چرا می خندی

رفته غم های دل من تو چرا می خندی


خنده خوبست و پسندیده ولی بی انصاف

بر من زار بیان کن تو چرا می خندی


دل زمن بردی و رفتی روزی حال بدان

دگری برد دل از من تو چرا می خندی


گریه ها کرده ام از هجر تو ای محرم دل

خنده شد کار من اینک تو چرا می خندی


بستم عهدی که دگر از تو نگویم حرفی

لب فرو بسته ام از جور و جفایت تو چرا می خندی


(( خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ))

قصه از گریه و غم شد تو چرا می خندی


توبه کردم که دگر بار نگاهت نکنم

دیدمت  زود شکستم تو چرا می خندی


دست در دست شنیدم که به کامش بودی

رو شده دست سیاهت تو چرا می خندی


اگر (( افتاده )) هوایم به سرت باز بگو

خبری هم که نباشد تو چرا می خندی






ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 12 مرداد1388 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها