آمده عشق بسویم تو چرا می خندی
رفته غم های دل من تو چرا می خندی
خنده خوبست و پسندیده ولی بی انصاف
بر من زار بیان کن تو چرا می خندی
دل زمن بردی و رفتی روزی حال بدان
دگری برد دل از من تو چرا می خندی
گریه ها کرده ام از هجر تو ای محرم دل
خنده شد کار من اینک تو چرا می خندی
بستم عهدی که دگر از تو نگویم حرفی
لب فرو بسته ام از جور و جفایت تو چرا می خندی
(( خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ))
قصه از گریه و غم شد تو چرا می خندی
توبه کردم که دگر بار نگاهت نکنم
دیدمت زود شکستم تو چرا می خندی
دست در دست شنیدم که به کامش بودی
رو شده دست سیاهت تو چرا می خندی
اگر (( افتاده )) هوایم به سرت باز بگو
خبری هم که نباشد تو چرا می خندی