تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست


       (( کبریت لطفا ))


خواهم که آتش بر کُنم کبریت لطفا

چشم و دلم آتش زنم کبریت لطفا


مُردم ز غم جان و تنم خشکید آخر

خشکیده خاکستر کنم کبریت لطفا


تنهایی ام را هیچ کس هرگز نفهمید

باید که کاری رخ دهد کبریت لطفا


آزادگان از سوختن گشتند آزاد

خواهم شوم آزاد پس کبریت لطفا


تا کی نفاق و کینه دیدن پس نگفتن

باید زبان را سوختن کبریت لطفا


شعر و غزل ها گفتم از شوق وصالش

دیوان شعرم حاضر است کبریت لطفا


انبار باروت است این روح غریبم

اندک جرقه لازم است کبریت لطفا


هیزم بیار معرکه کارش نکو بود

اینک رسید نوبت به من کبریت لطفا


غرق گناهم پاک باید شد رفیقان

آتش کند پاکم فقط کبریت لطفا


تا کی نگاه ملتمس سازم روانه 

تا کی بگویم جمله کبریت لطفا 


گه شعله روش می کند ویرانه ای را

گاهی رها سازد ز غم کبریت لطفا


(( افتاده )) ام در قعر چاهی در جهنم

آمد ندا آتش زنید کبریت لطفا



ارسال شده در تاریخ : شنبه 24 مرداد1388 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها