تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

 

سلام .

  این شعرم تقدیم به روح ناپاک برخی ها...:


((  مجرم  ))


دیدید عکس من را چسبیده روی دیوار

دست از دلم بدارید دیگر بس است آزار


خود گفته اید من را خواهید کشت آخر

مُردم رها کنیدم ای دشمنان خونخوار


با چشمهای وحشی بودید پی خطایم

گویید چیست جرمم جز اشک و آه بسیار


من رام بودم و سر در لاک خویش کردم 

آیا رواست اینک با من به خشم رفتار


سرخوش مرا چو دیدید جادو چه ها نمودید

کین گونه شد وجودم زرد و نحیف و بیمار


آمد خبر که بعد از افتادنم به بستر

خوشحال و شاد گفتید در کوی شهر و بازار


این عاقبت ز کارش این آخر گناهش 

مرگ است توبه گرگ  ای مردمان خبردار


باید که چاره ای کرد تا درس تازه گیرد

شب تا سحر به زندان فردا رود سر دار


در محکمه چه بگذشت قاضی چه ها بیان کرد

حکمم چه زود عیان شد زندان سپس سر دار


ماندم چرا نبودم من در میانه حاضر

فردا جوابتان چیست در پیشگاه دادار


بر دفن و ختم و هفتم دانم قدم گذارید

تا مطمئن نمایید ذات  پلیدکردار


بس ناروا سخنها سویم روانه می شد

وقتی که زنده بودم از منجنیق گفتار



آه ای خدا به حق پروانه ها تو بنگر

با من چه ها نمودند این مردم ستم کار


بال و پرم بریدند سوی قفس روانه

هر روز سهم من شد با تازیانه صد بار


از نیش حرفهاشان روحم چه زخمها دید

جسمم روانه می ساخت از دیده اشک خونبار


راحت شدم ز جور این ذات بی حیاتان

اشکی دگر نریزند این دیده های غم بار


((افتاده)) طالعم  بس نحس و سیاه و تاریک

این بود قسمت من  رفتم خدانگهدار




ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 12 شهریور1388 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها