تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست


حال من از عشق به هم می خورد

آب  ز  رویــم  هــــمه  دم مـی برد


باغ  پـر  از  بلــبل و گل را نگر

عشق چو آید همه را می برد 




ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 31 شهریور1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده


گرگ مرگ


خواب دیدم دربیابان نیمه شب

 من هراسان مانده بودم در عجب


دور و بر تاریک و یکسر سوت و کور

زندگی یک جور دیگر در عبور


در خیال خام خود دل بود غرق

نی صدایی نی نوا از غرب و شرق 


ناگهان شب نور بر من هدیه داد

شد دلم یک مرتبه خندان و شاد


چون که نزدیکم شد آمد سوی من

ایستاد قلبم ز ترس خشکید تن


من چه خام اندیشه کردم وای وای

این زمان خواهم بگریم های های 


آمد ایستاد روبرو یک گرگ و گفت

(( یافتم قوت فراوان مفت مفت ))


(( ای خدا چون شکر تو اینک کنم))

((کی توانم در مرامت شک کنم))


تا که خواست او حمله ور سویم شود

تا ابد او ساکن کویم شود


گفتمش لختی درنگ ای نا رفیق 

حرفها دارم تو بشنو بس دقیق


ابتدابشکاف تو این سینه ام

پاره کن این سینه بی کینه ام


دست کن قلبم برون آر از قفس

تا رها گردد دو صد غم بانفس


زانکه عمری بود حبس و دم نزد

حرفی از تنهایی روحم نزد


بعد هم این چشمهایم کور کن

دیده هایم از سر من دور کن


چون ندیدند آنچه باید دیدشان

زشت ها رادیده اند درعمرشان


گوش من بنما جدا از جای خود 

از خداحافظ شنید و غم نخورد


دستم از جا بر کن دورش فکن

کار ها را می توان کرد و نکرد


پای من بر سنگ کوب و خرد کن

استخوان هایم یکایک ترد کن


جای هایی رفته او بس ناروا

ثبت گشته رد پایش هر کجا


همچنان می گفتم او هم می شنید

تا که سر رفت کاسه صبرش شدید


گرگ رفت و گفت لعنت بر تو مرد

این نباشد زندگی لبریز درد 


این هیاهوها همه شد بی جواب

تا که با وحشت پریدم من زخواب


شاد گشتم زان که این کابوس بود

دور کردم اضطرابم زود زود


غرق در شادی شدم من آن زمان

یادم آمد صحبت گرگ ناگهان


گفت دور (( افتاده )) ای از زندگی

هست بختت تار نامش بردگی


(( کاش روزی گرگی آید و ... ))










ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 26 شهریور1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

برای ثانیه های آخرم...

 

ما  روزها  را   هم  تاریک  تاریکیم

در  زندگی چون  مو باریک باریکیم

 

از عمر  تلخ  ما  تا لحظه  رفتن

چیزی نماند دیگر نزدیک نزدیکیم

 

یک روز فرا می رسد که با صدای بلند می گویم :

خداحافظ دنیا.....!

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 23 شهریور1388 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها