ای برادر خواهر بر شما از من مهجور سلام.
بعد یک عمر که هر دویتان هیچ نبوده خبری
نامه دادید که ارثیه زمن می خواهید
کل جریان اینست جان من گوش کنید :
وقت دفن بابا
از همه پول و همه ثروت او
دو سه متر پارچه پاک و سپید
دور او پیچیدند
کفنش نامیدند
و دگر هیچ نبرد
قصه مادر هم
آن وصیتنامه
که زمانی گم شد
هفته پیش درون گنجه
لابه لای رختها
عاقبت پیدا شد
اگر اینجا بودید
نامه را می خواندید
و همه می دیدید
که چه راحت مادر
همه دار و ندار خود را
وقف اطفال یتیم و بی کس
وقف مسجد کرده
یادتان هست چه دعوایی شد
سر دارایی شان
که پس از مرگ پدر
چه کسی صاحبشان خواهد شد
سهم هر کس به چه میزان باشد
خواهر از من تو سوالی کردی
سهم ارث تو چه شد
آخر ای بی انصاف
چند متر پارچه پوسیده
با دو سه کاسه و بشقاب ترک خورده که دیگر
جای پرسیدن هیچ حرفی نیست
راستی آن روزها
که غم مرگ پدر
کمر مادرمان را بشکست
تو کجا بودی پس
سر ارث بابا
قهر کردی و برای عمری
رفتی و خون به دل مادرکردی بسیار
نه فقط مادرمان رفت که رفت
که پدر قبل از او
بار خود بر سر دوشش بگرفت
همه مان را تک و تنها بگذاشت
عاقبت رفت که رفت
راستی از همه ارثیه شان
کل قرض هاشان مانده
و طلبهای در و همسایه
و من و کل بدهکاریشان !
از محلّه قدیم هیچ نپرسیدید
من می گویم :
خبری نیست فقط
دختر همسایه
یادتان هست همان افسانه
که نمی خواست زن اصغر نانوا بشود
عاقبت از سر اجبار پدر
خودکشی کرد دریغ
اصغر نانوا هم
غم دوریش تحمل نتوانست کند
راه خود سوی بیابان بگرفت
خبرش نیست دگر
و دگر اینکه
همسایه ی دست راستی
مش حبیب
خانه شان در آتش سوخت
مش حبیب با اهلش
همه سوختند چه روز تلخی
خبر خوب بگویم اینکه
زن کدخدا که نازا شده بود
شفا یافت و پسردار شده
و دگر اینکه زن دایی حسن
قاتل شوهر خود را بخشید !
داشت یک جمله ز یادم می رفت
آخرین حرف پدر
در وصیتنامه
آخر کار نوشته مادر
گفته اند فرزندان
بعد ما گرد هم آیید و به رو آرید
دست هم گیرید در سختیها
پس بیا جان برادر
بعد بابا تو بزرگ ما باش
و تو ای خواهر از گل بهتر
عطر مادر ز وجودت باز بر می خیزد
باز گردید که تا دق نکنم
غم مرگ بابا
غم سوگ مادر
چاره ای هیچ ندارند ولی
غم دوری شما را که توانم ببرم از دل خویش
یادتن پس نرود
من هنوز منتظرم ...!
من هنوز منتظرم...!