تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست


گفتم گفتي


گفتي كنون برو گفتم به روي چشم

گفتي دگر ميا گفتم به روي چشم


گفتم دليل چيست بر من نما بيان

گفتي تو هم خموش گفتم به روي چشم


گفتم كه قولهات آن حرفهاي نيك

گفتي مگو دگر گفتم به روي چشم


گفتم كه دورِيَت تلخ است بهر من

گفتي قبول كن گفتم به روي چشم


گفتم كه بعد من تنها شوي رفيق

گفتي مخور تو غم گفتم به روي چشم


گفتم چه سازمش اين غصه را بگو

گفتي ببر ز ياد گفتم به روي چشم


گفتي ز هجر تو من مي شوم عليل

گفتي بمير پس گفتم به روي چشم


گفتم نگر مرا ( افتاده ) ام كجا

گفتي زمن تو دور گفتم به روي چشم


خدا كند كه روزي ... !


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 3 آبان1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها