تبليغاتX
تبليغات رايگان X
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
داستانهای خاکستری ، شعرهای کبود
برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار*فکری به حال خویش کن این روزگار نیست


گويند فلاني آنفولانزا دارد اكنون

هر خوش زباني آنفولانزا دارد اكنون


حال و هواي عشق تاريك است و دلگير

گويا كه عشق هم آنفولانزا دارد اكنون


آمد خبر رنجيده شد يارم ز دستم

گوييد كه يارت آنفولانزا دارد اكنون


گر تو نمي بيني محبت دل مسوزان

چون دوستي هم آنفولانزا دارد اكنون


خشكيده شد شعرم ز سرچشمه دريغا

شايد كه شعرم آنفولانزا دارد اكنون


هم دوست و دشمن هم رفيقان نا رفيقان

جن و بشر هم آنفولانزا دارد اكنون


(( افتاده )) ام در يك خيال تلخ و واهي

پيداست روحم آنفولانزا دارد اكنون



نكنه يه روزي تيتر يك روزنامه هاي كثيييير الانتشار نطنز اين باشه:


مسعود حاجي زاده در اثر ابتلا به آنفولانزاي خوكي درگذشت ... !



ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 13 آبان1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده


گفتم گفتي


گفتي كنون برو گفتم به روي چشم

گفتي دگر ميا گفتم به روي چشم


گفتم دليل چيست بر من نما بيان

گفتي تو هم خموش گفتم به روي چشم


گفتم كه قولهات آن حرفهاي نيك

گفتي مگو دگر گفتم به روي چشم


گفتم كه دورِيَت تلخ است بهر من

گفتي قبول كن گفتم به روي چشم


گفتم كه بعد من تنها شوي رفيق

گفتي مخور تو غم گفتم به روي چشم


گفتم چه سازمش اين غصه را بگو

گفتي ببر ز ياد گفتم به روي چشم


گفتي ز هجر تو من مي شوم عليل

گفتي بمير پس گفتم به روي چشم


گفتم نگر مرا ( افتاده ) ام كجا

گفتي زمن تو دور گفتم به روي چشم


خدا كند كه روزي ... !


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 3 آبان1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده


ای برادر خواهر بر شما از من مهجور سلام.

بعد یک عمر که هر دویتان هیچ نبوده خبری

نامه دادید که ارثیه زمن می خواهید

کل جریان اینست جان من گوش کنید :


وقت دفن بابا

 از همه پول و همه ثروت او

دو سه متر پارچه پاک و سپید

دور او پیچیدند

کفنش نامیدند

 و دگر هیچ نبرد

قصه مادر هم

آن وصیتنامه

که زمانی گم شد

هفته پیش درون گنجه

لابه لای رختها

عاقبت پیدا شد 

اگر اینجا بودید 

نامه را می خواندید

 و همه می دیدید

که چه راحت مادر

همه دار و ندار خود را

وقف اطفال یتیم و بی کس

وقف مسجد کرده

یادتان هست چه دعوایی شد

سر دارایی شان

که پس از مرگ پدر

چه کسی صاحبشان خواهد شد

سهم هر کس به چه میزان باشد

خواهر از من تو سوالی کردی

سهم ارث تو چه شد

آخر ای بی انصاف

چند متر پارچه پوسیده

با دو سه کاسه و بشقاب ترک خورده  که دیگر

جای پرسیدن هیچ حرفی نیست


راستی آن روزها

که غم مرگ پدر

کمر مادرمان را بشکست 

تو کجا بودی پس

سر ارث بابا

قهر کردی و برای عمری 

رفتی و خون به دل مادرکردی بسیار

نه فقط مادرمان رفت که رفت

که پدر قبل از او 

بار خود بر سر دوشش بگرفت

همه مان را تک و تنها بگذاشت

عاقبت رفت که رفت

راستی از همه ارثیه شان

کل قرض هاشان مانده 

و طلبهای در و همسایه

و من و کل بدهکاریشان !


از محلّه قدیم هیچ نپرسیدید 

من می گویم :

خبری نیست فقط 

دختر همسایه

یادتان هست همان افسانه

که نمی خواست زن اصغر نانوا بشود

عاقبت از سر اجبار پدر

خودکشی کرد دریغ

اصغر نانوا هم

غم دوریش تحمل نتوانست کند

راه خود سوی بیابان بگرفت

خبرش نیست دگر

و دگر اینکه

همسایه ی دست راستی

مش حبیب

خانه شان در آتش سوخت

مش حبیب با اهلش

همه سوختند چه روز تلخی

خبر خوب بگویم اینکه

زن کدخدا که نازا  شده بود

شفا یافت و پسردار شده

و دگر اینکه زن دایی حسن

قاتل شوهر خود را بخشید !


داشت یک جمله ز یادم می رفت

آخرین حرف پدر

در وصیتنامه

آخر کار نوشته مادر 

گفته اند فرزندان

بعد ما گرد هم آیید و به رو آرید

دست هم گیرید در سختیها

پس بیا جان برادر

بعد بابا تو بزرگ ما باش

و تو ای خواهر از گل بهتر

عطر مادر ز وجودت باز بر می خیزد 

باز گردید که تا دق نکنم

غم مرگ بابا

غم سوگ مادر

چاره ای هیچ ندارند ولی

غم دوری شما را که توانم ببرم از دل خویش

یادتن پس نرود

من هنوز منتظرم ...!

من هنوز منتظرم...!











ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 19 مهر1388 :: 14 :: توسط : مسعود حاجی زاده



دو صد پروانه گرد شمع جان تو بسی  آواره می گردند ... !




ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 12 مهر1388 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده


حال من از عشق به هم می خورد

آب  ز  رویــم  هــــمه  دم مـی برد


باغ  پـر  از  بلــبل و گل را نگر

عشق چو آید همه را می برد 




ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 31 شهریور1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده


گرگ مرگ


خواب دیدم دربیابان نیمه شب

 من هراسان مانده بودم در عجب


دور و بر تاریک و یکسر سوت و کور

زندگی یک جور دیگر در عبور


در خیال خام خود دل بود غرق

نی صدایی نی نوا از غرب و شرق 


ناگهان شب نور بر من هدیه داد

شد دلم یک مرتبه خندان و شاد


چون که نزدیکم شد آمد سوی من

ایستاد قلبم ز ترس خشکید تن


من چه خام اندیشه کردم وای وای

این زمان خواهم بگریم های های 


آمد ایستاد روبرو یک گرگ و گفت

(( یافتم قوت فراوان مفت مفت ))


(( ای خدا چون شکر تو اینک کنم))

((کی توانم در مرامت شک کنم))


تا که خواست او حمله ور سویم شود

تا ابد او ساکن کویم شود


گفتمش لختی درنگ ای نا رفیق 

حرفها دارم تو بشنو بس دقیق


ابتدابشکاف تو این سینه ام

پاره کن این سینه بی کینه ام


دست کن قلبم برون آر از قفس

تا رها گردد دو صد غم بانفس


زانکه عمری بود حبس و دم نزد

حرفی از تنهایی روحم نزد


بعد هم این چشمهایم کور کن

دیده هایم از سر من دور کن


چون ندیدند آنچه باید دیدشان

زشت ها رادیده اند درعمرشان


گوش من بنما جدا از جای خود 

از خداحافظ شنید و غم نخورد


دستم از جا بر کن دورش فکن

کار ها را می توان کرد و نکرد


پای من بر سنگ کوب و خرد کن

استخوان هایم یکایک ترد کن


جای هایی رفته او بس ناروا

ثبت گشته رد پایش هر کجا


همچنان می گفتم او هم می شنید

تا که سر رفت کاسه صبرش شدید


گرگ رفت و گفت لعنت بر تو مرد

این نباشد زندگی لبریز درد 


این هیاهوها همه شد بی جواب

تا که با وحشت پریدم من زخواب


شاد گشتم زان که این کابوس بود

دور کردم اضطرابم زود زود


غرق در شادی شدم من آن زمان

یادم آمد صحبت گرگ ناگهان


گفت دور (( افتاده )) ای از زندگی

هست بختت تار نامش بردگی


(( کاش روزی گرگی آید و ... ))










ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 26 شهریور1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

برای ثانیه های آخرم...

 

ما  روزها  را   هم  تاریک  تاریکیم

در  زندگی چون  مو باریک باریکیم

 

از عمر  تلخ  ما  تا لحظه  رفتن

چیزی نماند دیگر نزدیک نزدیکیم

 

یک روز فرا می رسد که با صدای بلند می گویم :

خداحافظ دنیا.....!

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 23 شهریور1388 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

این تک بیت را تقدیم روزه داران عزیزی می کنم که سه شب

 احیا مرا دعا می کنند  (به خدا غرق گناهم ) :

 

 

این چند شب که ماه و زمین در بر همند

پیش خدا بگو که دلم تنگ بخشش است

 

التماس دعا

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 18 شهریور1388 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

 

سلام .

  این شعرم تقدیم به روح ناپاک برخی ها...:


((  مجرم  ))


دیدید عکس من را چسبیده روی دیوار

دست از دلم بدارید دیگر بس است آزار


خود گفته اید من را خواهید کشت آخر

مُردم رها کنیدم ای دشمنان خونخوار


با چشمهای وحشی بودید پی خطایم

گویید چیست جرمم جز اشک و آه بسیار


من رام بودم و سر در لاک خویش کردم 

آیا رواست اینک با من به خشم رفتار


سرخوش مرا چو دیدید جادو چه ها نمودید

کین گونه شد وجودم زرد و نحیف و بیمار


آمد خبر که بعد از افتادنم به بستر

خوشحال و شاد گفتید در کوی شهر و بازار


این عاقبت ز کارش این آخر گناهش 

مرگ است توبه گرگ  ای مردمان خبردار


باید که چاره ای کرد تا درس تازه گیرد

شب تا سحر به زندان فردا رود سر دار


در محکمه چه بگذشت قاضی چه ها بیان کرد

حکمم چه زود عیان شد زندان سپس سر دار


ماندم چرا نبودم من در میانه حاضر

فردا جوابتان چیست در پیشگاه دادار


بر دفن و ختم و هفتم دانم قدم گذارید

تا مطمئن نمایید ذات  پلیدکردار


بس ناروا سخنها سویم روانه می شد

وقتی که زنده بودم از منجنیق گفتار



آه ای خدا به حق پروانه ها تو بنگر

با من چه ها نمودند این مردم ستم کار


بال و پرم بریدند سوی قفس روانه

هر روز سهم من شد با تازیانه صد بار


از نیش حرفهاشان روحم چه زخمها دید

جسمم روانه می ساخت از دیده اشک خونبار


راحت شدم ز جور این ذات بی حیاتان

اشکی دگر نریزند این دیده های غم بار


((افتاده)) طالعم  بس نحس و سیاه و تاریک

این بود قسمت من  رفتم خدانگهدار




ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 12 شهریور1388 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده


       (( کبریت لطفا ))


خواهم که آتش بر کُنم کبریت لطفا

چشم و دلم آتش زنم کبریت لطفا


مُردم ز غم جان و تنم خشکید آخر

خشکیده خاکستر کنم کبریت لطفا


تنهایی ام را هیچ کس هرگز نفهمید

باید که کاری رخ دهد کبریت لطفا


آزادگان از سوختن گشتند آزاد

خواهم شوم آزاد پس کبریت لطفا


تا کی نفاق و کینه دیدن پس نگفتن

باید زبان را سوختن کبریت لطفا


شعر و غزل ها گفتم از شوق وصالش

دیوان شعرم حاضر است کبریت لطفا


انبار باروت است این روح غریبم

اندک جرقه لازم است کبریت لطفا


هیزم بیار معرکه کارش نکو بود

اینک رسید نوبت به من کبریت لطفا


غرق گناهم پاک باید شد رفیقان

آتش کند پاکم فقط کبریت لطفا


تا کی نگاه ملتمس سازم روانه 

تا کی بگویم جمله کبریت لطفا 


گه شعله روش می کند ویرانه ای را

گاهی رها سازد ز غم کبریت لطفا


(( افتاده )) ام در قعر چاهی در جهنم

آمد ندا آتش زنید کبریت لطفا



ارسال شده در تاریخ : شنبه 24 مرداد1388 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده



آمده عشق بسویم تو چرا می خندی

رفته غم های دل من تو چرا می خندی


خنده خوبست و پسندیده ولی بی انصاف

بر من زار بیان کن تو چرا می خندی


دل زمن بردی و رفتی روزی حال بدان

دگری برد دل از من تو چرا می خندی


گریه ها کرده ام از هجر تو ای محرم دل

خنده شد کار من اینک تو چرا می خندی


بستم عهدی که دگر از تو نگویم حرفی

لب فرو بسته ام از جور و جفایت تو چرا می خندی


(( خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ))

قصه از گریه و غم شد تو چرا می خندی


توبه کردم که دگر بار نگاهت نکنم

دیدمت  زود شکستم تو چرا می خندی


دست در دست شنیدم که به کامش بودی

رو شده دست سیاهت تو چرا می خندی


اگر (( افتاده )) هوایم به سرت باز بگو

خبری هم که نباشد تو چرا می خندی






ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 12 مرداد1388 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

یاد آرارات و ترکیه به خیر ...


کاش همونجا می موندم...


چون از خیلی چیزها و خیلی حرفها و


خیلی آدمها و


خیلی خیلی ها راحت بودم...



افسوس که نان پخته ، خامان دارند ...!



ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 6 مرداد1388 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

آسمان دلم از ابرهای تیره پر گشته حالاحالاها نخواهم نوشت...

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 9 تیر1388 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

تمام حرفم  اینست که ... !

عذر تقصیر ...!

بدلیل اینکه آسمان دلم از ابرهای دروغ و نیرنگ تیره گشته است به هیچ وجه انگیزه نوشتن نیست که نیست...

سرچشمه شعرهای هرازگاهی من هم که گویا خشکید که خشکید...



ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 9 تیر1388 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده


پر شد جهان زگل در ماه فرودین

اردیبهشت شاه بهارست در زمین


خرداد  داد  می زند ای دل بهار رفت

گرمای تیر آمد و از دل قرار رفت


مرداد گرم تر شود این روزگار داغ

شهریور آید و نبخواند دگر کلاغ


با مهرچو پاییز آغاز می شود

پروانه ها را سفر آغاز می شود


آبان شود سراسر صحرا سرخ روی

دیگر ز شادی و ز سرور تو نشان مجوی


آذر صدای پای زمستان رسد به گوش

سرما و سوز و باد نماید به دی خروش


بهمن سپید پوش شود دامن زمین

اسفندهست موسم وداع آتشین


گوید سلام باز به دلها بهار خوش 

بر خیز  چون شده به جهان روزگار خوش


این روز و شب که نرم و خرامان همی روند

فرصت شمار سخت که آسان همی روند


(( افتاده ))  ای کنون به تمنای دیده ای

ای بی خبر مگر ز تمنا چه دیده ای



ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 14 اردیبهشت1388 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

نا گه ز عشق ما او دل برید و رفت               

این شور وصل را هرگز ندید و رفت 


مرغ نوای او شاداب بود و مست

حرفی شنیده بود آخر پرید و رفت


آهوی چشمهاش شاداب بود و مست

خوش بود پس چرا از من رمید و رفت


ماندم سبب چه بود بر خرمن وصال

با شعله وداع آتش کشیدو رفت


زخمی که سالهاست بنشسته بر دلم

مرهم نزد نشد درمان پدید و رفت


پیمان شکست بارها به عهد خود ولی

دیگر نبست هیچ عهد جدید و رفت


از آن دم نخست تا لحظه وداع

بهر من غمین درد آفرید و رفت


گویند بعد من در آن دیار دور

ناز رقیب را پنهان خرید و رفت


(( افتاده )) را ببین تنها شده کنون

این قصه راعجیب از من شنید و رفت



 و....


ارسال شده در تاریخ : شنبه 15 فروردین1388 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

سلام گلهای نازنین خداوندگار، امید که سال خوبی را آغاز کرده باشید .

 قطعه زیر را به این روزهای خوشتان تقدیم می کنم ....

خواهشی دارم :  اگر خیلی جذاب نبود به نمک خودتان عفو کنید...:


گاو و الاغ و اردک

غاز و کلاغ و لک لک

کبریت و گاز و فندک

لاله و یاس و میخک

قطاب و نقل و پشمک

کاج و چنار و نخلک

خرد و کلان و اندک

درشت و ریز و کوچک

بوسه و دست وچشمک

ناز و  ادا  و شکلک 

شاه و وزیر و دلقک

سند  قباله  مدرک

تجریش و شوش  و پونک

شمیرانات تا ونک

تافتون لواش و سنگک

جوان و پیر و کودک

قارچ و شپش با کپک

دیفرانسیل با کمک

دستکش کلاه و عینک

تسمه کمر بی سگک

شکر زعفران نمک

شلغم هویج با زردک

چیپس و بیسکویت پفک

تریلی ها با یدک

ساعد و ران و کشکک

از شست پا تا قوزک

پروانه و شاپرک

دریاچه و سنجاقک

زندان و آب خنک

حیله و مکر و کلک

از زاهدان تا ز هک

خسته شدم کم کمک 

ندا دهد قاصدک :

عید شما مبارک ...عید شما مبارک !




ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 3 فروردین1388 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده


این شعر را به روح پاک کسانی تقدیم می کنم که فقط و فقط به خدا

می اندیشند :

در ضمن پیشاپیش سال نو همه مبارک :


صبح تازه دمید خوش باشد

زندگی آفرید خوش باشد


می رسد مژده بهاری سبز

گل به به بلبل رسید خوش باشد


عاشقان جام می  به کف گیرید

مستی آمد پدید خوش باشد


دست آتش به زلف آب روان

شد محبت شدید خوش باشد


مرغ غم چون بدید جایش نیست

عاقبت هم پرید خوش باشد


سبزه و گل زخاک می روید

این زمان بر تو عید خوش باشد


اینک (( افتاده )) است در هرجا

اثر از این نوید خوش باشد


ارسال شده در تاریخ : شنبه 24 اسفند1387 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

مگر با دشمنان هستی که گشتی تیره و تار

بیا لطفی نما اینک تو دست از این دلم دار 


سرم را روی دیواری کنم حائل که هیهات

ندیم من در این دنیا رفیق و مونس و یار



ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 20 اسفند1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

کشتی عشقم با دستهای کینه تو سوراخ شده و هر آن بیشتر در آب فرو می روم.

کسی در ساحل نیست ؟؟؟؟



ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده


حقته هر چی کم محلیت کنم 

این جور می خوام حرفامو حالیت کنم

دستت رو شد دروغاتو شناختم

ولی به پاش جوونیامو باختم

گفتی شدیم لیلی و مجنون هم

پس چی شده که ما بریدیم از هم

برو دیگه چشام نبینه روتو

وگرنه می برم من آبروتو

لیاقتت همونان که باهاتن 

همونا که همرنگ پستیاتن

تو کجا و مهر و محبت کجا

تو کجا و حرف صداقت کجا

بد عاشقی رو اشتباه گرفتی

اونو با بازی جابجا گرفتی 

باید بری عاشقی یادبگیری

نه که بیای ازم تقاص بگیری

آخه تو که اهل وفا نبودی

مثل تموم عاشقا نبودی

باید بدونی شوخی نیست صداقت

نه آخه این رنگی که نیست رفاقت

بهت می گم آهای یواش آرومتر

می کشمت اگه نباشی بهتر

دست از سرم بردار نمی خوام تورو

از زندگیم جدا شو دور شو برو

خداحافظ سزاوار آدمهاست

راست می گن همیشه از ماست که بر ماست

   ######################

دارم می رم.....................!




ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 7 اسفند1387 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

خانه اي آهنين دارم كه به آن خو كرده ام شديد...

فقط موضوعي مكدرم مي كند : كسي در را باز گذاشته است...

شايد بيرون روم و راه بازگشت گم كنم...

يادم نرود :

آدمها نام اين كلبه ام را (( قفس )) نهاده اند !

چرا ؟؟؟



ارسال شده در تاریخ : شنبه 3 اسفند1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

تو فصل زرد پاییزی

برام برگاتو می ریزی

می دونم باز دلتنگی

شدم کابوس یکرنگی

برو دست از سرم بردار

نمی خوام باز بشم بیدار

تو افسوس بی وفا بودی

همه جور و جفا بودی

تو این روز و شب پاییز

که از برگت شدم لبریز

دیگه از تو شدم دلسرد

نداره چاره ای این درد

شنیدم موقع رفتن

همون روزای دق کردن

نکردی یادی از یادم

نگفتی دل به تو دادم

از اون روزی که تنهایم

فقط مقهور رویایم

ندارم هیچ دلداری

به جز آه و غم و زاری

نوازشهای دل دادن

چه زود از یادها می رن

فقط چیزی که می مونه

غم و اشکای چشمونه

خدایا مردم از حسرت

شدم خسته از این ملت

رهایم کن تو می دونی

منم تنهای زندونی

نمونده واسه من کاری

باید مرگم بشه جاری

آهای مردای این دنیا

که مستید از غرور حالا

بمونید با کلکهاتون

شدم دلسرد دنیاتون

من از اینجا سفر کردم

آره قصد خطر کردم

نموندن بهترین چاره اس

غم مردای آواره اس

خداحافظ غم بسیار

خداحافظ فراغ یار

خداحافظ همه دنیا

خداحافظ ته دریا

خداحافظ عمو نوروز

خداحافظ بد امروز

خداحافظ من ساده

خداحافظ ته جاده 

خداحافظ بهار پاییز

خداحافظ ز غم لبریز

خداحافظ ندیدن ها

خداحافظ همه هر جا

خداحافظ نوک قله

خداحافظ شب چله

خداحافظ لب ساحل

خداحافظ قرار دل

خداحافظ اسیر غم

خداحافظ رخ درهم

خداحافظ شب آروم

خداحافظ دیار شوم

خداحافظ کلام من

خداحافظ سلام من

سلام ای دل بریدن ها

سلام ای غم ندیدن ها

سلام ای بی رفیق موندن

سلام ای بی همه خوندن

سلام ای از تو برگشتن

سلام ای عشق را کشتن

سلام ای رنگ بی رنگی

سلام ای دیده سنگی

سلام ای کالبد خالی

سلام ای قبر پوشالی

سلام ای رفتن ای رفتن

سلام ای مردن ای مردن

سلام ای مردن ای مردن

سلام ای مردن ای مردن


***********************

خیلی وفت است که زمین بایر دلم با گاو آهن محبتی

شخم نخورده است ، دهقانان مرده اند ؟






ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 20 بهمن1387 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

این روزا حال دل من خرابه

تموم نقشه هام نقش بر آبه

تو رفتی و از تو شدم بی خبر

بیچاره این دلم ولی توخوابه

یه روز ازت پرسیدم از جدایی

دلم هنوز منتظر جوابه

با رفتنت روزامو کردی تیره

به خورشیدم گفتی دیگه نتابه

اونجا با کی دوست شده ای نازنین

الان دلت با اون در تب و تابه

وقتی ازت پرسیدم از زندگی

گفتی همش به سستی حبابه

هیشکی نمی دونه تو سینه من

یه قلبی از جفای تو کبابه 

محض رضای اون عزیزترین کس

برگرد نمی دونی چقد ثوابه

بدون هر بلایی سرم آوردی

تمومش اون دنیا به پات حسابه

منو ببین چه سادمو خوش خیال

نفهمیدم که عشق توی  کتابه 

برو ولی یه روز به هم می رسیم

اون روزی که چشات غرق به آبه

....................................

کاش زندگی دنده عقب داشت...!


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 9 بهمن1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

بابابزرگ مهربان در تنهایی غمناکش از میان ما رفت و مارا با غم دوری اش تنها گذاشت.

میگن لحظه ای پیش از مرگش قطره اشکی گوشه چشمهای نازنینش جاری شده.حالا چی دیده بود معلوم نیست که نیست.

خوشا به حالش که راحت رفت : به نسیم مژه بر هم زدنی ...خدایش بیامرزاد !


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 1 بهمن1387 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده


نانوا هم جوش شیرین می زند ،


بیچاره فرهاد ... !



ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 5 دی1387 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

 

اسمتو از تو از تو دفترم خط زدم

رو عشق تو خطّای ممتد زدم

تو بی وفا عاشقی حالیت نبود

مهرو محبّت تو حوالیت نبود

چشت همش حرف از صداقت می زد

از پشت ولی یکسره خنجر می زد

نگات به من دست تو دست دشمن

نا مردیایی که نکردی با من

اینجوری نمی شد عاشقی کرد

رنگ محبتو شقایقی کرد

چه اشکایی بیهوده ریختم برات

حالا یکی دیگه نشسته باهات

دوریت برام یه عادت قدیمی

شدم برات پل عبور صمیمی

حالا که این دلم شده غریبه

یه کار دارم با هات نگو عجیبه

غروب عمر من داره می رسه

همین روزا اجل می گه که بسه

وقتی خبر از مرگ من آوردن

جنازمو رو دستاشون آوردن

بیا بگیر زیر جنازه ام رو

از دورببین خونه تازه ام رو

بیا کمی کنار قبرم بشین

اینا قراره بام بشن همنشین

قبرمو از عطر تنت پر بکن

با اون نگاهات پرِ از در بکن

اگه کسی پرسید ازت کی هستی

بگو طلبکاری و شاکی هستی

بریز تو خاک به روی این تن من

تا بدونم اومدی دیدن من

دستاتو با خاک من آشنا کن

لحظه ای من رو تو خودت فنا کن

ازت می خوام زیاد پیشم نمونی

آخه نمی دونی نامهربونی

خب دیگه کار من باهات تموم شد

می بخشمت گر چه دلم حروم شد

زودتر برو نمون داره دیر می شه

باز دوباره دلم زمین گیر می شه

پاشو تو که اینجا کسی نداری

خودم می دونم جایی دیگه داری

منم خدا گفته هوامو داره

قراره از اینجا دَرم بیاره

اون بالاها پیش خودش می بره

اونجاها از هرجا بگی بهتره

تو برو فکری واسه خودت کن

یه کاری با سیاهی دلت کن

خدا نمی بخشه دل سیاهو

آدم بد طینت ِ دل سیاهو

ازش می خوام گناهتو ببخشه

بخشیدمت کاشکی اونم ببخشه

خدا همیشه باشه همراه تو

سایه اون باشه پناهگاه تو

به یاد دوست عزیزی که برای همیشه رفت...ع


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 13 آذر1387 :: 15 :: توسط : مسعود حاجی زاده

(( شکر ))

تو را دیگر ندیدم پس دو صد شکر

دل از عشقت بریدم پس دو صد شکر

برای آنکه گردم از تو آزاد

هزاران نذر کردم پس دو صد شکر

به مرغ دل رهایی وعده دادی

من او را هم پراندم پس دو صد شکر

مرا مجرم تو خواندی در شگفتم

تو را محرم ندیدم پس دو صد شکر

تو بر عهدت وفا هرگز نکردی

وفا را هم رهاندم پس دو صد شکر

زمن بس رازها گفتی به دشمن

ز دشمن بد نگفتم پس دو صد شکر

اسیر دام تو هرگز نگشتم

همی آزاد ماندم پس دو صد شکر

اگر ((  افتاده  )) اینجا پیکر من

ولی خوشنام ماندم پس دو صد شکر

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 19 آبان1387 :: 15 :: توسط : مسعود حاجی زاده

الف  آمد  غم  عشقت  به  سویم                         من  از  راز  دلم حرفی نگویم

ب   برد از دل قرار و صبر و هوشم                        دگر از جام می چیزی ننوشم

پ  پر شد کاسه صبرم ز دوری                            ولی ای دل نما اینک صبوری  

ت  تا اوج فلک  پرواز  کردم                                  به  امیدت  سفر  آغاز  کردم

ث  ثابت  کن  به  عشقت  پایبندی                      اگر  اکنون  به  قولت  پای بندی

ج  جرات  نیست  تا  من  فاش  سازم                 ز  عشقت  بر  ملا گردید  رازم

چ  چاره  چیست  .....!! 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 27 مهر1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

اینجا همه در زندگی زخم زبانم می زنند

با نیشتر از عمق رگ تا بطن جانم می زنند

...


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 19 شهریور1387 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

همه آدمهای روی زمین خاکی روز مره گی و روزمرگی زندگیشان را می گذرانند تا اینکه روزی یا شبی جرقه ای به انبار باروت زندگی شان می افتد و از این رو به آن رو می شود روزگارشان.

من اما...!

ببخشید کسی این دور و بر کبریتی ندارد ؟؟؟


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 11 شهریور1387 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

با سلام. فقط کوتاه و مفید و مختصر بگویم که :

 چهار نفر از اعضای گروه همیشه فعال و پویای کوهنوردی سرابان نطنز به نام های :

عباس و مجید کوچه فاره ، محمدرضا عجم و سعید فلاح امروز صبح سه شنبه بر فراز قله بالای ۵۶۰۰ متری دماوند گام نهادند تا بار دیگر ثابت کنند (( انسان تنها به نان زنده نیست .))

یادشان گرامی و هزاران حیف که من نتوانستم همراهشان باشم.

 


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 5 شهریور1387 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

بسیاردرد می کشم و راه چاره نیست

یارب تحملی که توانم تمام شد...!

خدایا امروز میخواهم کمی از این بنده های رنگ و وارنگت به تو گله کنم...:

ای خدای دوست داشتنی تو به من بگو اینجا چه خبراست؟

بنده هات دارند چه می کنند؟

چرا کسی دیگر حتیبرای همنوعش تره هم خرد نمی کند؟

چرا تا می توانند برای هم تله می گذارند ؟

چرا زیر پای هم را تا انتها می تراشند؟

چرا...؟چرا...؟چرا...؟

ای خدای مهربان به دادم برس که اگر رهایم کنی در این وانفسا من می پوسم از این همه تردید...!


ارسال شده در تاریخ : جمعه 1 شهریور1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

سلام این تک بیت پیش در آمد شعری کامل است از خودم  تقدیم به دوستانی که می آیند و نمی آیند :

از دست این زمانه چه دلگیر گشته ام

اینک ز زندگانی خود سیر گشته ام


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 21 مرداد1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

بریدم

 شکستم

غرق شدم

خفه شدم

بی هوشم

باخته ام

تنهایم

بی رنگم

تسلیم شدم :

دستهایم بالاست نمی بینید ؟

آوخ که شما همیشه کور بودید !

نمی دانید اینک هوش دارید که :

من از این لحظه دیگر زنده نیستم که من اینک مرده ام !


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 17 مرداد1387 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

یکی بود یکی نبود یه گنجیشکی بود یواش یواش بزرگ شد.موقع پریدنش بود.اما نتونست هر کاری کرد نمی تونست پرواز کنه.بالهای زیبایی داشت ولی انگاری جونی نداشتند.

روزها گذشتند و دوباره روزها گذشتند اما گنجیشک ما روز به روز ناتوانتر شد.

همه بهش می گفتند الان دیگه موقع پریدن تو شده ...ببین همه دوستها و هم ردیفهات چند وقته پرواز می کنند ولی تو همین جوری موندی...

همه فقط می گفتند باید بپری ولی یکی نپرسید چرا با این بالهای زیباش نمی تونه بپره... حالا سالها از اون واقعه می گذره و پرنده تنهای ما تنها تر از همیشه گوشه ای نشسته و پرواز همردیفهاشو با اشک و حسرت نگاه می کنه...


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 مرداد1387 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

دوستان سلام. اگر دیدید کم رنگ تر شده ام علت نه عاشق شدن است و نه بی معرفتی.

علت فقط اینست که من تازگی ها در کلوپ فعالیت می کنم.www.cloob.com

آی دی من  arismaneabad

منتظرم.


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد1387 :: 21 :: توسط : مسعود حاجی زاده

دلم این روزها حتی طاقت غصه خوردن هم نداره ! نمی دانم چرا . نمی فهمم چه اتفاقی در حال وقوع است ولی این روزها حتی به سنگهای خشک کف جاده های خاکی ده کوره های متروک هم حسادت می کنم... !چرا ؟؟؟

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد1387 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

تقدیم به مناسبت صعود افتخار آمیز

گروه کوهنوردی سرابان نطنز به

قله 4811 متری سبلان  ( 27 / 04 / 87 )

 

((  سبلان  ))

سرفراز   و   بلند   و آرام   است

سبلان   اردبیل   را  بام    است 

این مکان  بس   مقدس   است   بدان 

سنگ  محراب  هم   نشانه  آن

در   زمستان   که  زمان هم   برفی   است  

سخن  از  برف   بسی   پر   حرفی   است

متحیر    شوی    اگر   بینی 

به  مه    تیر    برف    زرینی 

دامنش   سبز و    نرم  و  مخمل  گون

عطر  گلهاش   پخش   در  هامون 

تمام    خستگیت    می   خشکد

چو  به  دریاچه  اش   نگاه  افتد

تا   که   چشمت  بدید  قله   آن 

تو بگو ساغل  ساغل  ساوالان

اینک  ((  افتاده   ))   در  دلم   مهرش 

خود   برو   تا   که  بدانی     سرش

 یادش همیشه سبز... !

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 2 مرداد1387 :: 17 :: توسط : مسعود حاجی زاده

((اریسمان))

 

دیار عشق   و   ایمانست    اریسمان

تپنده قلب   ایرانست  اریسمان

 

زمین    داغ  و  گرمای  هوایش 

به  تابستان  چه  سوزانست  اریسمان

 

به  قدمت  هفت هزار  سالست اینجا

به  قلبش    گنج      پنهانست     اریسمان

 

زن    و   مردش     همه  ساده      دل    و    پاک

حبیبش   تازه   مهانست    اریسمان

 

به تاریکی   شب  های     کویری

چنان   خورشید   تابانست   اریسمان

  

تمام  کودکی  هایم  درونش  

همی   پیدا   و   پنهانست  اریسمان

 

چو   مردم   گور  من  آنجا   بسازید

ازیرا  مهد  پاکانست  اریسمان 

 

تنم  ((  افتاده  )) گر  دور  از  تو  اینک

دلم   بهرت     نوا     خوانست     اریسمان 

 

همیشه عمرم به یادش خواهم بود... !   

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 19 تیر1387 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده

باید عاشق باشی

تا بدانی که چه زیباست درخت

 بر سر قله کوه  ....

و چه نازی دارد

 گل ابریشم در دشت  وسیع

و چه تلخ است که آهوی اسیر

دلش از بره خود می برد

باید عاشق باشی

تا بفهمی که چرا دل من اینگونه  تنها شد !

باید عاشق باشی

باید عاشق باشی ... !


ارسال شده در تاریخ : شنبه 15 تیر1387 :: 16 :: توسط : مسعود حاجی زاده

 

 

الا ای مرغ زار و دل شکسته

که بوده بال و پرهای تو بسته

نمی دانم به فکرت هست یارت

که نک دنیا به کام او نشسته

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 31 خرداد1387 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده

((خاکستر یاد))

به آهویت بگو آرام گیرد

کسی ناید تو را در  دام گیرد

 

شکاری نیست در اندیشه او

نباشد شیر اندر بیشه او

 

اگر افتی شبی در دام عشقش

یقین تا صبح گردی رام عشقش

 

تو این صیاد را آواره کردی

در این آوارگی بیچاره کردی

 

نباشد هیچ کس را این جسارت

برد قلب تو را اندر اسارت

 

عجیب این عشوه هایت سوزناکند

به پایت بس رقیبانش هلاکند

 

تو که با او سر یاری نداری

چرا هردم به پایش خار داری

 

تو که با خصم خود هم مهربانی

مکن با وی چنین نامهربانی

 

شبی  آیی که او دیگر نباشد

بسی بهتر ز خاکستر نباشد

 

بیابانهای قلبش تشنه عشق

بزن بر این تمنا دشنه عشق

 

گل سرخی به رنگ خواهش دل

به دستش بود تا آویزدش دل

 

کند هدیه به تو از روی یاری

بگوید تا که بر او دل سپاری

 

ولی افسوس از طوفان هجران

گلش را داد بر دست بیابان

 

نبینی تو دگر (( افتاده )) را شاد

همی چون گل دلش را داد بر باد

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 19 خرداد1387 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده

 

تا چشمه سار عشق تو دستم نمی رسد

بـاران نثــار کن  کــه بیــابان شــوم تــو را

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 14 خرداد1387 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده

درود بر آسمانی ترین لحظه زندگی همه اهل دلان روزگار زمینی:

 

شب

نسیم پاک غروب از میان شب آمد

به میهمانی سکوت مرا دعوت کرد

 

اگرچه هیچ نبودش نشانی از خورشید

ولی حرارت دیار زان میان سرزد

 

به آسمان چو   انداختم نگه دیدم

کسی به قلب سیاهش ستاره ها می زد

 

چو روی مات و سیاهش ز ماه روشن شد

عجیب نقش و نگارش نمود پیدا کرد

 

به یاد آن همه یکرنگی و همه پاکی

سکوت هم به نوا آمد و هیاهو کرد

 

صدای خسته شب در کشاکش لحظات

همی روایت دوران عاشقی می کرد

 

هوای تازه کنون در روانم ((افتاده))

چه حیف آن همه احساس با سحر پر زد

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 12 خرداد1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

افسوس که نان پخته خامان دارند...!


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 6 خرداد1387 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

تقدیم به همه کسانی که هوای دیگری دارند:

 

نشسته ای به برم تا که مرا زار کنی

تو در این قحطی عشق گرمی بازار کنی

 

آمدی دست به زلف بوسه به لب جام به کف

این چه رسم است که با این دل بیمار کنی

 

یک نگه رو به عقب کن که ببینی هنرت

خود ندانی که چه سان توطئه بسیار کنی

 

 حق نفرمود که اکرام به محرومان کن

تا به کی پشت به این گفته دادار کنی

 

خواست (( افتاده )) که تا ساکن کویت باشد

مگر این خواسته زهر است که کشتار کنی

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 5 خرداد1387 :: 18 :: توسط : مسعود حاجی زاده

هست یادت روز اول تو چه بی تاب آمدی

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد1387 :: 20 :: توسط : مسعود حاجی زاده

سلامی به هیچ رنگی خودم :

((تسویه حساب))

من و دلمردگی و تنهایی    

تو و دلداگی و رسوایی

 

من و افسردگی و بیرنگی

تو و شرمندگی و دل سنگی

 

من و دل خوش شدن به خاطره ها

تو و دل باختن به چلچله ها

 

من و این غصه های پر نیرنگ

تو و آن قصه های رنگارنگ

 

من و آتشفشان عشق به تو

تو و خاکستر عشقم بر تو

 

من و دیدن تو را به کام رقیب

تو و احساس تلخ یک تعقیب

 

من و این سینه زغم رنجور

تو و آن وعده های دورادور

 

من و ماندن در انتظاری سرد

تو  و رفتن بی برو برگرد

 

من و سکوت و تو و زخم  جان (( افتاده ))  

تو  و  آن  یار  زغم جان داده

 

مسعود...... 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 28 اردیبهشت1387 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده

سلامی به سبکی تن پرستوهای بهاری وقتی از یک سفر دور دراز بهاری

 بر می گردند .

این دل نوشته را به تمامی دوستان پاکتر از برگ گلم تقدیم می کنم.

امید که مقبول افتد :

ترک عشق

دست از دستم بگیر تا شور افتد در تنم

چشم در چشمم نگر تا عمق عشقت بنگرم

 

پای بر پایم بکوب تا خواب نستاند مرا

خون بر خونم بریز تا غرق گردم از وفا

 

زهر بر جانم فکن هم زخم بر قلبم بزن

این چنین آتش بر این خلوتگه روحم بزن

 

زلف در چنگم بپیچ تا پیچش آن وا کنم

شاید آن گم گشته افسرده را پیدا کنم

 

غمزه گل بر مکن(( افتاده ))بلبل نیست نیست

ابروانت کج مکن تاب تحمل نیست نیست

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 24 اردیبهشت1387 :: 19 :: توسط : مسعود حاجی زاده
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>
درباره وبلاگ
برای امروز زندگی می کنم تا فردا غصه دیروزش را نخورم...!
آرشيو وبلاگ
www.shereno.com
پيوندها